#توماژ_پارت_172


با بغض به سمتم برگشت که قلبم فشرده شداز اشکی که تو چشمای روشنش نشسته بود ، لبخندی زدمو گفتم: پس فقط همین یکی

لبخند به لبش برگشت و با ذوق از گردنم اویزون شدو گفت: قول می دم عمو همین یکی

در تمام مدت با خوشحالی کنارم نشسته بود با چرخوندن فرمون و برخوردهاش با ماشین های دیگه خنده ای از ته دل می کرد و با هیجان و جیغ ازم می خواست تندتر حرکت کنم ،هوا تاریک شده بود با پیامی که حاوی تذکری برای برگردوندن نفس بود سریع یه ذرت براش خریدمو به سمت خونه روندم!!!

با شنیدن صدای زنگوله های ورودی نگاهم به سمتش چرخید ، یه مانتوی بلند ارغوانی با شال سفید ... مثل همیشه ساده و چشمگیر....به احترامش بلند شدم که لبخند خجولی تحویلم داد و روبروم نشست هردو سفارش قهوه وکیک دادیم ...... تمام هفته خودمو به در و دیوار کوبیدم تا تونستم به بهونه خطری که دائیشو تهدید می کنه بکشونمش سر قرار ....تو چشمای عسلیش نگرانی موج می زد وبی قراریش از شنیدن خبرای کذایی که براش ردیف کرده بودم به وضوح دیده می شد ...... کمی به سکوت گذشت که بالاخره قفل این فضای سنگینی که بینمون حاکم بودو شکست : جناب شایسته

نگاه نافذمو بهش دوختم که سر به زیر انداخت و گفت:از دیروز که اون حرفا رو زدین دل تو دلم نیست راستش دیشب اصلا نخوابیدم اخه .... دائی که دشمنی نداره سرش به کار خودش گرمه

-مطمئنی؟


romangram.com | @romangram_com