#توماژ_پارت_165
-یه ان فکر کردم ..... بدنت سرد سرد بود یه دونه می زدم تو سر خودمو یه دونه تو سر تو که انقدر لجبازی و فرت وفرت قرصای زبون بسته تو راهی اشغالی می کنی
خندم گرفت ولی او حتی لبخند هم نزد کمی رنگش پریده بود وهنوز هم نگرانی تو چشماش موج می زد
-دوئیدم بیرون چند نفرو خبر کردم نمی دونستم باید چی کار کنم خدا خیر بده همسایه بالایی رو انگار پرستار بود سریع اومد زنگ زد اورژانس منکه مثل منگلا مات مونده بودم تقریبا همه فکر می کردن مردی .....
لب گزیدو نگاه ازم گرفتو گفت: سه روز بیهوش بودی مرد حسابی
-ارتین؟
-این سه روزو وقت و بی وقت از کارش می زدو می اومد اینجا نمی تونست دائم بمونه خواهرو مادرت شک می کردن همین طوریش کلی حساب کتاب پس می داد
نفس راحتی کشیدم که گفت: کمند با گوشیت تماس گرفت می خواست باهات درمورد دادگاه صحبت کنه که بهش خبرتو دادم خودشو رسوند این جا بعدم رفت دادگاه انگار برات قشون کشی کرده بودن خلاصه این که همه بودن جز اصل کاری ..... یعنی ... خانمت نیومده بود
romangram.com | @romangram_com