#توماژ_پارت_162
رنگش به وضوح پرید که تو صورتش براق شدم ودر حالی که سعی می کردم لرزش دستامو ندید بگیرم غریدم : می دونی لجن مال شدن ابروت یعنی چی ؟ می دونی انگشت نما شدن یعنی چی؟ می دونی هرکسی از کنارت رد شه بهت انگ بی ناموسی ببنده یعنی چی؟ می فهمی؟
با بهت نگاهش روم قفل شده بود و عرق به پیشونیش نشست رنگش پریده و لب هاش نیمه باز بود و اثار پشیمونی تو چشماش به وضوح دیده می شد ولی کنترل این اتش فشان دیگه دست خودم نبود ،سینم سنگین شده بود و قلبم بی امان خودشو به در و دیوار می کوبید دستایی که حالا اونقدر لرزشش واضح شده بود که پاکمهر و نگران و مضطرب کرده بود رو تو موهام فرو کردم: اون کثافت زندگی منو به لجن کشید منو عشقمو همه هستیمو به اتش کشید اونو اون مرتیکه کثافت که تو اسم پدر روش گذاشتی
ضربه اونقدر کاری بود که رنگ نداشتش پرید و چشماش ...... اخ امان از چشم ها .....
دهنم خشک شده بود و عرق سردی از پشتم روون بود قوت از پاهام رفت که سکندری خوردم ،پاکمهر زیر بغلمو گرفت که پسش زدم:گمشو بیرون .... برو بیرون
-اروم باش اصلا من غلط کردم بسه .... بسه دیگه
لرزش تنم تاب هر مقاومتی رو ازم گرفته بود با ضرب به میز خوردمو نقش زمین شدم احساس می کردم که کمرم از وسط نصف شده ولی حتی نایی برای ناله کردن برام نمونده بود ...... چشمام سیاهی رفت و صدای فریاد های پاکمهر دور دورتر شد و صدای خنده های مستانش نزدیک تر و واضح تر از هر زمانی و چشمهاش ...... قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد وقلب پاره پارمو صد تکه کرد ...
romangram.com | @romangram_com