#توماژ_پارت_159
تا اومد حرفی بزنه گفتم:بهتره بری پونه تنهاست
حرفی نزد حتی گلایه نکرد بی صدا بلند شدو گفت:نرو دادگاه توماژ مامان خیلی نگرانه هممون نگرانیم تهدیداشونو جدی بگیر اونا همون ادمای قبلی نیستن عوض شدن ....اون ماجرا همه رو عوض کرد
سری تکون دادم که گفت: می دونم که برای حرفام تره هم خرد نمی کنی واخرش کار خودتو می کنی......لااقل از این محل برو بخدا شبا خواب به چشمم نمیاد انقدر که نگران تو خاک برسرم
خندم گرفت که پاکمهر با خنده گفت: خاک بر سرو خوب اومدی
بعد رفتن ارتین به اتاقم رفتم که پاک مهر پشت سرم اومدو درو بست ،اشاره ای به در کردمو گفتم: درو چرا می بندی؟
لبخندی زدو کلیدو تو قفل چرخوند و اروم درش اوردو گذاشت تو جیبش و گفت: درو نمی بندم دارم راه فرار تو رو می بندم
خندم گرفت که سری تکون داد ،همونطور که استین لباسشو با وسواس تا می زد گفت: خنده قبل مرگ خیلی می چسبه
romangram.com | @romangram_com