#توماژ_پارت_156


-باید می دیدیشون تا شاید یکم عقل تو سرت می اومد مثل یه گوله اتش بودن...... طفلی مامان

دوباره فکم منقبض شد که گفت:نترس حالش خوبه .... فهمیده برگشتی دلتنگیتو می کنه پونه که مو تو سرم نذاشته وای به روزی که بدونه من جاتو می دونمو بهش حرفی نمی زنم

لبخند کمرنگی رو لبم نشست : بهت نمی اومد انقدر زن ذلیل باشی

خندید :زهرمار برای تو و خواهرت که بد نمی شه

یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم: نبینم اسم خواهرم تو دهنت باشه

با صدای بلندی خندید که با سه تا قهوه رفتم پیشش ،اشاره ای به در بسته اتاق کردو گفت: بد قلق تر از این حرفاست که با یه قهوه سروتهشو هم بیاری


romangram.com | @romangram_com