#طلسم_شدگان_پارت_164

در فاصله ای نزدیک کنارم قرار گرفت : نه... خوشگلی ...ارزششو داری ...

صورتش رو نزدیکتر اورد و به لبهام خیره شد ، عقب عقب رفتم و به دیوار چسبیدم ، وحشت زده به چشماش خیره شدم ، اون میخواست چیکار کنه ؟نزدیکتر شد ، عصبی بغض کردم و دستای مشت شده مو باز کردم و بالا اوردم و روی صورتش سیلیِ محکی زدم .

سعید عقب کشید : وحشی ، حیف که هنوز باهاتون کار دارم وگرنه ...اما خب بعد از کار حالتو حسابی جا میارم ...قیافشو قول میدم به توام خوش بگذره .

ابن رو گفت و به سمت در رفت : راستی الوند جان ممنون که انقدر بهم اعتماد داشتی ، تو ادم خوبی هستی .

نگاهی به چشمای به خون نشسته ی الوند انداختم ، همچنان در حال تلاش بود تا از دست دو مرد خلاص شه اما بدون شک زور اون دو مرد می چربید به زور الوند .

سعید خارج شد و دو مرد الوند رو رها کردن ، صدای فریاد الوند تو کل اتاق می پیچید و به سعید بد و بیراه می گفت اما هیچ کس توجهی نداشت و تنها با فریادهاش منو به هم ریخته تر میکرد

چند قدم برداشتم و به سمتش رفتم ، سعی کردم ازش بخوام اروم شه اما اهمیتی نداد ، از پشت پیراهنش رو کشیدم و با صدای بلندی داد زدم : بسه دیگه .

تند به سمتم چرخید ، تعادلم و از دست دادم و نقش زمین شدم ، الوند با دیدن وضعیتم دست از فریاد کشیدن بیهوده برداشت، سعی کردم روی زمین بشینم : به جای این همه عصبانیت چرا نمیاین درست فکر کنیم باید چه غلطی بکنیم .

با اینکه درد داشتم اما منم صدامو مثل خودش روی سرم انداخته بودم و همین باعث تعجبش شد : باورم نمیشه سعید ...

-دیگه دنبال باور نباشید ، حقیقتو که دیدید الان فقط دنبال راه حل باشید .

-من الان فقط دنبال چرای این جریاناتم ، چرا ؟؟؟

دوباره سعی کردم از جام بلند شم اما قبل از تلاش دوباره م دست الوند به سمتم دراز شد ، با یک دست دستم رو گرفت و با دست دیگه شونه م رو و کمک کرد تا بلند شم ، شرم داشتم از این همه نزدیکی و این حس لذت بخشی که از کنار الوند بودن میشد ، سخت سرم رو بالا اوردم ، متوجه شدم نگاهش رو لبهامِ ، نگاهم رو که دید عصبی مشتی به هوا زد و عقب رفت .

سه روز بود که توی جای ناشناس و به دلیلی که هنوز معلوم نشده بود و تو مشت دو تا ادم به ظاهراً اشنا اسیر شده بودیم ، سه روز بود تنها درب این اتاق واسه ناهارو شام و دادن پتو باز شده بود ، الوند بی قرار تر از من معطل مونده بود چه کنه ، اسارت تو چهار دیواری بسته خفگی داشت و دل مردگی و دلتنگی ، دلتنگیه خونواده م ، الان پدرم تو چه حالی بود ؟ یاسی چقدر نگران بود ، خاله و بقیه هم بخشی از دلمشغولیهای من بودند .

-باید یه کاری بکنیم اینجوری نمیشه .

بی رمق سرم رو بالا اوردم وبی جون لب زدم : اره ، اینکه در و بشکنیم یا اینکه یه جوری او در و باز کنیم .

الوند نگاهی موشکافانه به در انداخت :

-قفلش پیچیه ، اگه بشکنیمش سر و صدا میکنه ، خدا میدونه جز اون دوتا غول و سعید و بهاره چند نفردیگه م تو این ساختمون باشن ، ولی اگه یه چیز نوک تیز مثل چاقوی میوه خوری گیر بیاربم و بتونیم پیچا رو باز کنیم ...

-چاقو از کجا بیاریم .

الوند دستی زیر چانه ش کشید : نمیدونم

romangram.com | @romangram_com