#طلسم_شدگان_پارت_149
ایمان ابروهاشو بالا انداخت : جمع ؟! فکر کنم تو این دو روز کل اعضای خونواده تو ، تو اتاقت دیدی ، اگه منظورت نازنینه که اونم همون شب از اینجا رفت ...البته میمونه الوند که ...
ایمان در سکوت صورتم رو کنکاش کرد : فکر نکنم مشکلی باشه ، همه سر میزه شام منتظرتن ، من میرم تصمیم بعدی با خودته ، دوست داشتی بیا .
ایمان از درب اتاق خارج شد و من مردد نگاهم رو به درب دوختم ...
نگاه از در نیمه باز گرفتم و دور تادور اتاق مطالعه چرخاندم ، چشمم خورد به بزگه های روی میز ، ظاهراً ایمان نخواسته بود برگه ها رو با خودش ببره ...کنجکاو شدم تا دست نوشته های ایمان رو بعد از جواب هام بگیرم ، دونستن نظر ایمان نسبت به خوب و بدهای زندگیم حسم رو قلقلک میداد ، اما پایین برگه تنها یک جمله نوشته شده بود چشمامو روی جمله ریز کردم : دنیا در مسیری حرکت می کند که تو حرکت میکنی .
جمله رو زیر لب زمزمه کردم ، نگاهم رو بالا اوردم و به درب نیمه باز خیره شدم ، تصمیم با من بود حرکت دنیا به سمت مسیری که من حرکت میکردم ، از جابلند شدم و لبه دستگیره در رو گرفتم و از در خارج شدم ، نگاهی به پله ها انداختم و نفس عمیقی کشیدم ، خسته شده بودم از زندگی توی چهار دیواری اتاق... دلم کمی تو جمع بودن و بی خیالی میخواست ، گذشته همیشه برای من سوال بود شعاری که با یاسی ساخته بودیم همیشه تو ذهنم جولان میداد قرار بود تو زمان حال زندگی کنم ، با قدمهایی اروم از پله ها عبور کردم و به سمت پذیرایی رفتم ، اولین قدمم همزمان شد با سرهایی که به سمتم چرخید و نگاههایی که رنگ لبخند به خودگرفت ، با لبخندی که سعی داشتم روی لبم بذارم سلام کردم و
و نگاه چرخوندن بین افراد خانواده و با نبودن الوند نفس عمیقی کشیدم .
یاسی کنارگوشم زمزمه کرد : ایمان نامرد نذاشت ناهارتو بیارم تو اتاق میگفت خودت میای .
لبخندم عمق و رنگ گرفت : بریم ناهار بخوریم .
این جمله م رو بلند گفتم و همین کافی بود تا خاله به تکاپوی چیدن میز بیفته همراه یاسی به کمک خاله رفتیم و مثل همیشه مینا خانم فقط کار ما رو تماشا کرد و باز مثل گذشته به من این حس رو داد که اون میتونه گاهی ملکه هم بشه ، یاسی بیشتر از کار کردن از زیر کار در میرفت و با حرفهاش باعث خنده مون میشد ، خاله همچنان سعی میکرد یاسی رو بی جواب نذاره و گاهی نصیحتش میکرد ، صدای بابا وحبیب اقا به گوش میرسید که در حال بحث و گقتگو ان و ایمان هم گاهی در بحث هاشون دخالت میکرد ، امروز درست مثل روز عید بود و حتی روزهای قبل از اومدن ایمان ، ادمها همون ادمها بودن با همون رفتار ، انگار هیچ چیز عوض نشده بود ...
با چیدن میز ، صدای الوند و رامبد رو از سمت هال شنیدم ، گرمای لذت بخشی زیر پوستم دوید و قلبم به تلاطم افتاد و کمی بی قراری کرد ..
-یاسی برو بقیه رو صدا کن بیان .
یاسی در جواب خاله باشه ی غلیظی ادا کرد و از اشپزخونه بیرون رفت ، چند نفس پی در پی کشیدم تا حالم بهتر شه ، با صدای قدمهایی که شنیدم سرم رو بلند تر کردم ، صدای خنده یاسی و رامبد توجهم رو جلب کرد و سلامی که الوند و رامبد دادند و رو جواب دادم اما هنوز نگاه مستقیمی به چهره ی هیچ کدوم ننداختم ، هرچند دلم کمی زیر چشمی نگاه کردن و کنجکاوی میخواست .
هر کدوم روی یکی از صندلیها نشستیم .
یاسی در حالیکه مقداری برنج توی بشقابش می کشید رو کرد سمت رامبد که تنها به خوردن خورش اکتفا کرده بود : یعنی الان این برنجا رو از نظر ژنتیکی تو مزرعه تغییر ندادن ؟
رامبد تکه ای نان برداشت : تو باز رفتی سر بحث برنج ، هزار بار گفتم نه اینا تو کارخونه این مدلی میشن ، منم همه ش به مامان تذکر میدم برنجای ایرونی مصرف کنید به خدا این برنجای هندی و پاکستانی همه ش سمه واسه بدن ضرر داره .
-خب نمیشه یکم اون مغزاتونو به کار بگیرید برنج این مدله بکارید که هم قد بکشه هم خوب دربیاد .
-ببین یاسی تو اصلاً کشاورز خوبی نمیشه .
-مگه من میخوام کشاورز شم ؟
romangram.com | @romangram_com