#طلسم_شدگان_پارت_146
امید دور شد ازم و من میدونستم ذهن من قرار نیست به همین راحتی پاپس بکشه و اروم شه ، میدونستم باید سخت مبارزه کنم برای ارامش خودم ...
قران جیبی رو مقابل ایمان قرار دادم : بذار پیشت بمونه ، بذار هر وقت خواستی و دلتنگ شدی با خدا حرف بزنی .
تشکر کردم و دوباره با به خاطر اوردن خاطراتم سوال بود که به زبانم جاری میشد :
-یاسی میدونست من بعد از سال نو امیدم و دیدم ، من با امید قرار گذاشتم ، رفتیم پیش میر اقا ، میراقا با امید حرف زد اون امید و میدید
باز دچار سرگردانی شدم .
ایمان زیر لب زرمزمه کرد مردک شیاد ، اگه از اول خونواده ت عاقلانه برخورد میکردن الان هیچ کدوم از این مشکلات وجود نداشت ، فکر کنم ، یه دکتر روانشاس میتونست خیلی زودتر از این درمانت کنه.
اشاره ای به یاسی کرد :فکر کنم دوباره باید یاسی توضیح بده
یاسی دستهای قفل شده ش از هم روجدا کرد و با لحنی که شرمندگی در ان محسوس بود توضیح داد :
-پیامی رو خودت واسه خودت فرستاده بودی و از تو گوشیت خوندم ، میدونم کار زشتیه اما چاره ای نبود باید همیشه ازت مراقبت میکردیم هم من هم بابا همیشه نگرانت بودیم ، یه بار پیام داده بودی که با امید همدیگه رو ببینید ،اون روز یه اژانس دربست گرفتیم دیدیم رفتی کنار خیابان ...تو کوچه ...کمی به کوچه ی خالی زل زدی و بعد دوباره برگشتی سر خیابون واسه ماشینا دست تکون میدادی تا سوارت کنن اما هرماشینی ترمز میکرد ردش میکردی و اخر سوار یه وانت سفید شدی اونم عجیب بود که جلوی ماشین ننشستی و رفتی عقب ،به راننده اژانس گفتیم تعقیبت کنه دیدیم در خونه ی میراقا پیاده شدی با راننده وانت حرف زدیم گفت هیچی نگفتی البته ایمان معتقد بود چون تو در ضمیر ناخوداگاهت میدونی امیدی وجود نداره تو جایی که امید و نمی شناسن و یا اینکه فکر میکنی ممکنه برات دردسر شه نه امید و میدی نه باهش جلوی کسی حرف میزدی ، تو بیشتر میخواستی بیگناهیت رو جلوی ما ثابت کنی ، حتی اونروز که با الوند خان رفتی محله ی قدیمی فکر کردی من از سنگم که تنها ولت کنم شاید خواهر کوچیکه باشم اما بزرگ دوسِت دارم اون روزم تعقیبت کردم اما خداروشکر مشکلی پیش نیومد ... تنها چیزی که من نمیتونم برات توضیح بدم ملاقات تو و امید جلوی کارخونه س ، فقط از متن پیاماتون میدونم ملاقاتی بوده ...
زمزمه وار گفتم : همیشه امید می گفت دلش میخواد توانایی مالیش در حده خریذن یه وانت پیکان سفید باشه تا بتونه روش کار کنه ، ارزوهای امید خیلی کوچیک بودن اون ...به هیچ کدوم از رویاهاش نرسید و من تو خیالم اونو به اون رویاش رسوندم ...
قطره ای اشک روی گونه م سر خورد : رامش به خاطر من خوب شو .
قطره ای اشک دیگه ای روی گونه م چکید ، سرم رو بالا اوردم و نفسی عمیق کشیدم تا بغضِ شکستم به هق هق تبدیل نشه .
به خاطر یاسی خوب میشدم ، من نفس میکشم کنار بهترین ها که خونواده م هستن که من رو دوست دارن و منم متقابلاً عاشق اونام ، توی ذهن من فقط یه خط تردید وجود داشت ... پدرم ، مهم ترین عضو خانواده ، باید باهاش حرف بزنم که این بازی رو زودتر تموم کنیم .
درخواستمو به یاسی گفتم و خیلی زود یاسی و ایمان از اتاق خارج شدند و پدرم وارد شد ، نگاه پدرانه ش رو به صورتم دوخت ، می فهمیدم نگرانی چهره ش رو ، حال خرابش رو .
-خوبی رامش جان ؟
کج شد لبهام به خنده ی ظریفی : اره ...
-هر سوالی داری بپرس بابا ، من و از این شرمندگی نجات بده ، به خدا هر بار که دیدم حالت بدتر میشه شرمنده ی خودم و روش تجویزیم میشدم به جای اینکه برم سراغ دکترایی امثال ایمان پناه برده بودم به رمالا و دعا نویسا .
پدر داشت از علت شرمساریش میگفت و من تو ذهنم علت دیگه ای موج میزد و دلم میخواست زودتر راست و دروغ شنیده هام و بفهمم ...
-بابا ...اون روز که حالم بد شد یه چیزایی شنیدم که دوست ندارم به زبان بیارم .
romangram.com | @romangram_com