#طلسم_شدگان_پارت_145


اون تو مغزم فرو کرد دنبال گذشته ی مادرم برم ، بعد از زنگ تلفنی که تو ام شاهدش بودی اومد و تمام حرفای رد و بدل شده بین منو امید و گفت ، الان که به خاطر میارم حتی اون روزی که امید و تو کارخونه دیدم روز قبلش فرانک بهم خبر داده بود امید رفته امامزاده و میخواد منم برم ، اما من با امید حرف زدم ، دیدمش حتی دستاشو لمش کردم اون اثر سوختگی رو دستش رو ...

سرم رو با اشفتگی به چپ و راست تکون دادم : من مطمئنم امید زنده س

گوشی کنارم رو چنگ زدم و روبه روی یاسی قرار دادم : پیامامو ببین اگه امید خیالیه پس این همه پیام از کجا اومده ؟ خودت ببین گوشیم پر از پیامای امیده .

یاسی اشاره کرد گوشی رو بهش بدم ، گوشی رو جلوی چشمام قرار داد و شما ره ی امید رو گرفت ، صدای زنگ تلفن از روی تخت بلند شد

از جابلند شدم و گوشی روی تخت رو برداشتم ، اسم خودم رو صفحه ی گوشی بهم چشمک میزد ، عرق سردی از تیره پشتم چکید و راه نفس کشیدنم تنگ شد ، تصاویر مبهمی از رفتارهام جلوی چشمام نقش بست ، وقتایی که بی حوصله بودم و دلم یه اتفاق میخواست این گوشی سیاه و ساده رو به دست میگرفتم و متنی رو به شماره ای بنام رامش ارسال میکردم ، من از من خودم جدا میشدم و میشدم یه ادم دیگه نه میشدم دو تا ادم یکی رامش ...یکی امید ...

یاسی گوشی سیاه و از دستم گرفت : حالت خوبه ؟

اروم زمزمه کردم : من بیماری دو شخصیتی دارم ؟

یاسی نگران از جا بلند شد و ایمان رو صدا زد ، صدای صحبتهاشون و می شنیدم و باز بی اهمیت بودم ، اینبار رو به ایمان و با صدای بلندتری گفتم : من بیماری دو شخصیتی دارم ؟

ایمان با تکان سری بهم نزدیک شد : معلومه که نه ، قبول که تو گاهی خودتو تو شخصیت امید دیدی اما یه چیزی هست که فرق میذاره بین تو یه بیماره دو شخصیتی اون بیمارا خودشون نمیدونن که دچار دو شخصیت متفاوتن اما تو خودت به این موضوع اگاهی داری تو خودت میخوای که گاهی امید شی و خودت هم اگه بخوای میتونی دیگه هیچ وقت امید نباشی ...

فقط باید بخوای چون همه ی رفتارتو به خواست و اراده ی خودته ، مطمئنم الانم که داری به گذشته فکر میکنی همه ی کارا و رفتاراتو به خاطر میاری ، مثلاً رفتارت قبل از پیام امید یا زنگ زدن امید درسته ؟

فکر میکنم به روزایی که امید زنگ میزد ، به روزایی که باهاش ملاقات میکردم ، حق با ایمان بود ، من همه رفتارامو به خاطر داشتم

-ببین تو فقط خواستی با فرضیه ی زنده بودن امید بار عذاب وجدانتو کم کنی و رفته رفته امید تو ذهنت اونقدر زنده شده که حتی دیدیش و باهاش حرف زدی یه جورایی باهاش زندگی کردی

حالا چند تا نفس عمیق بکش و سعی کن یادت باشه هر وقت خواستی امید شی به خدا فکر کن ، به اینده ت فکر کن اگه دیدی تاب مقاومت نداری بلند شو قران به دست بگیر و تا میتونی با صدای بلند قران بخون قول میدم خوب شی ...

الان استادای من واسه درمانتو راه حلشون میشد کلی جلسات روانشناسی و ارام بخش اما چی به اندازه ی صوت قران و صحیت با خدا میتونه ارومت کنی شاید علمی نباشه این روش درمان اما قول میدم عملی شه.

دست برد و قران جیبی رو از جیبش بیرون کشید بوسه ای روی جلدش زد و مقابلم قرار داد :

-بگیر و سوره یاسین و بخون .

با دستهایی که میلرزید قران رو به دست گرفتم و دروغ نیست اگه بگم لرزش دستام متوقف شد با لمس قران ، سوره یاسین رو باز کردم و شروع به خوندن کردم ، هر کلام خدا تو روح و جونم نفوذ میکرد و ارومم میکرد ، تو خلسه ای از معنویت فرو رفته بودم که شاید هرگز تا قبل از این برام باور کردنی نبود .

با تموم شدن سوره و بوسه ای به جلدش زدم و در قران رو بستم و سرم رو بلند کردم و لبخندی تو نظرم نقش بست و چهره ی امید بود که می خندید وازم دور میشد


romangram.com | @romangram_com