#طلسم_شدگان_پارت_119
میناخانم با لبخندی نگاه از میز گرفت و در جواب یاسی گفت: کارتون عالی بود ، راستش اصلاً فکر نمیکردم چیز خوبی از اب دربیاد .
-هیچکی نباید ...
بلند شدن صدای زنگ باعث شد یاسمن از ادامه ی حرفش کی بی شک چیزی جز کل کل مبوپ منصزف شه ، خاله با تعجب نگاهی به جمع انداخت : کیه ؟
-حتماً بابا و حبیب اقان .
-اصلاً یادم نبود خونه نیستن ولی مگه کلید ندارن؟ یاسی جان تو نزدیکتری درو بازکن
یاسی دستش رو روی چشمش گذاشت : چشم خاله
و همزمان به سمت ایفون حرکت کرد .
صدای مکالمه ش با غریبه ی پشت در به گوش می رسید : درسته ، همین جاس
-ولی شما ؟
یاسی در حالیکه زیر لبی جمله ای را تکرار میکرد درب روباز کرد و رو کرد سمت خاله : مهمون دارین .
-مهمون اما مینا جون مگه نگفتی مهمونتون بعد از سال نو میاد .
-مهمون این وقت سال ؟!
مینا خانم در حالیکه به شدت تعجب کرده بود با قدمهایی تند به سمت ورودی حیاط حرکت و ما نیز مشتاق دیدن این مهمان تازه به دنبالش به راه افتادیم
نگاهم لحظه ای کوتاه خیره چمدان قرمز رنگ ریلی شد و با کنجکاوی نگاه از اندام موزون و کشیده ی دختر روبه روم گرفتم و چشم چرخاندم تو جز به جز صورتش که لبخند عمیقی روی لبهای پهنش قرار داشت ، چشمان عسلیش یه طرز عجیبی برق میزد ، صورت گرد و سفیدش زیر نور مهتابی های داخل حیاط جذاب و دلنشین بود ، دختر جوان با حفظ همون لبخند ملیح به حرف اومد :
- سلام به همگی ، مهمون نمیخواین ؟
زیر لب زمزمه کردم مهمون ؟! همون مهمونی که مینا خانم مژده ی اومدنش رو به پسرش داده بود و حالا حضورهمون مهمون تو این خونه باعث تعجب همگی شد و این رو رفتار و نگاههای بهت زده شون نشون میداد .
خاله قبل از همه با لبخند نصف و نیمه ای عکس العمل نشون داد : سلام خوش اومدی .
-میدونم اومدن ناگهانیم غافلگیرتون کرد ولی بلاخره باید میومدم ، البته خب شرایط باعث شد یکم زودتر بیام .
romangram.com | @romangram_com