#تولد_نفرین_ها_پارت_85
الکساندر:انگار هر وقت ما همو میبینیم قراره این اتفاق بیفته نه؟
بلند شدیم
کیمیا:شما همو میشناسید
_خب...خب...
الکساندر:یه جورایی همسایه ایم
فکر کیمیا چسبید به زمین هی هم وشکونم میگرفت وسیخونک میزد بهم
_خب...خب ما بریم دیگه
کیمیا:اره دیگه خوشحال شدیم
الکساندر با تعجب نگامون میکرد با دو از کافی زدیم بیرون ورو یه نیمکت تو محوطه نشستیم
کیمیا:معلموه چه مرگته چرا رم کردی یه هو؟
_راستش یکم...گرخیده بودم
کیمیا:اخی نانازی نازنین خرستش کجاست؟
romangram.com | @romangram_com