#تولد_نفرین_ها_پارت_67
گوشی رو از تو دستش کشیدم از ادم های زورگو متنفر بودم
_خیالات برت نداره تو که به اندازه کافی دوست دختر داری
همون موقع گوشیش زنگ خورد نگاه به گوشیم کردم داشتم باهاش تماس میگرفتم با لبخند رد تماس زد
ماهان:اره داشتم ولی تاهالا به یه خوناشام دوست نبود باید تجربه جالبی باشه
_نیست
شالم رو سرم کردم وزدم بیرون دم در داشتیم خدافظی میکردیم خدارو شکر فردا کلاس نداشتم ودانشگاه نداشتم متوجه شدم یکی کنارم ایستاده برگشتم
سهیل:اهم...خب خدافظ
ودستشو به سمتم اورد تعجب کردم باهاش دست دادم واروم گفتم:خدافظ
واز در رفتم بیرون تا رفتم بیرون تو کوچه گوشیم زنگ خورد یه تک شماره ناشناس بود برگشتم وبه پنجره ماهان نگاه کردم داشت نگام میکرد گوشیش رو تکون داد فهمیدم اون تک زده یه پوزخند زدم وته گوشیم رو در اوردم وسیم کارتو کشیم بیرون وجلوی چشم خودش شکوندمش وانداختم رو زمین دوتا انگشتمو چسبوندم کنار شقیقم ویه چشمک بهش زدم ورفتم سمت ماشین وسوار شدم
.........
رسیدیم خونه مامان وسارا رفتن تو من رفتم سمت درخت با اینکه خوابم میومد
_گین؟اسنو؟گین؟
romangram.com | @romangram_com