#تولد_نفرین_ها_پارت_24
_او..اوهوم
راه افتادیم سمت ته باغ این باغم از برکت من هست بابا تو یه تصادف ماشین تو جاده کشته شد من وقتی من 10سالم بود اون منو خیلی دوست داشت ولی یه بار تو جاده داشته از یکی از ماموریت های کاریش برمیگشته که یه کامیون زیرش میگیره پدرم مهندس بود اون یه پروژه توی یه شهر دیگه داشت که وقتی داشته برمیگشته میمیره
گین:تو فکری؟
_اوهوم داشتم به گذشته فکر میکرد
گین:اه به اون
_گین اون دورگه...اون دختره یا پسر
گین:من از کجا بدونم
_اگه اون پیدام کنه اونوقت...
گین:اون دورگه هیچوقت پیدات نمیکنه من نمیزارم
اسنو:اره بزار فقط بیاد خودم دندونامو میکنم تو چشماش
گین:تو فقط میخوای دندوناتو بکنی تو چشمای یکی نه؟
اسنو:اخه سلاح دیگه ای ندارم
romangram.com | @romangram_com