#تولد_نفرین_ها_پارت_162
اورمزد:نگران اون نباش...من اونو نمیکشم چون تنها کسیه که با تو به دنیا میاد هر چندین سال وتنها کسیه که میتونه بکشتت...اشاره ای به یکی از یاراش کرد اون با یه بطری با ماده بنفشی امدن بطری شیشه ای شبیه الماس بود ودورش یه مار پیچیده شده بود به مار تزیینی اورمزد سر مار رو برداشت
اورمزد:تو هم مثل کلودیه احمق بازی در اوردی الکساندر...هرچند پاداشی که به تو میدم خیلی با ارزش تر از مال برادرته...
الکساندر هنوز زنده بود اون به سختی نفس میکشید خون از دهنش بیرون میزد
الکساندر:ک...لودیه....م...مرده
اورمزدا:نه...نه اون نمرده...وقتی برگشتم رمانی حتما بهش میگم یه سر به برادرش بزنه...مطمئنم دل اونم برای تو تنگ شده
بعد یقه الکساندر رو گرفت وبلندش کرد وکامل اون معجون رو ریخت تو دهن الکساندر اون دست وپا میزد...ومدام تکون میخورد تا اینکه یکدفعه بی حرکت شد...اورمزدا اونو ول کرد وبرگشت سمت من
اورمزدا:حالا با چشمای خودت....تولد دوباره رو میبینی...کیاترا...دوست دارم ببینم چه حسی پیدا میکنی وقتی ببینی قاتلت جاویدان میشه....وبی احساس وبی قلب
به الکساندر نگاه کردم اون تکونی خورد ولی هنوز چشماش بسته بود یکدفعه جای زخمای روی بدنش همه خوب شدن به جز جای اون ستاره...اون اروم بلند شد و ایستاد هنوز چشماش بسته بود...رنگش سفیدتر شد زیر چشماش گود افتاد...بکدفعه چشماشو باز کرد...چشماش به قرمزی میزد دیگه از اون چشمای خاکستری خبری نبود...اورمزدا جلو امد وپشت سرر الکساندر بی روح ایستاد الکساندر مثل یه مرده متحرک بی احساس به من خیره شده بود اورمزدا امد سمت من وخنجر رو داخل همون زمخمم که حالا خشک شده بود کرد دوباره باریکه خون راه افتاد وجیغ من رفت هوا
گین:کیارا!!!!!!!!!!
اورمزد رفت کنار وگفت:خوب نگاه کن کیاترا...اون الان تشنه تو هست
_چ...چی
به الکساندر نگاه کردم چشماش به خون روی بازوی من بود دهنشو باز کرد دوتا دندون نیشش زده بودن بیرون بزرگ تر از دندونای انسان بودن
romangram.com | @romangram_com