#تولد_نفرین_ها_پارت_152


به سمت در خروجی رفتیم کیمیا کلاس داشت ولی من ترجیح میدادم برم خونه الکساندر وبهش سر بزنم از دانشگاه زدم بیرون ترجیح دادم بازم از میانبر برم که زودتر برم...بازم از اون کوچه خلوت رفتم که خاطره خوبی ازش نداشتم...یه تیکه اسفالت کف کوچه سوخته بود

سرم رو تکون دادم وقدم هامو بلندتر برداشتم یه ون مشکی از روبه روم امد تو کوچه بی خیال راهمو رفتم ولی ون تو اون لحضه به نظرم خیلی ترسناک می امد تقریبا نزدیک من بود عقب عقب رفتم وراهی رو که امده بودم شروع کردم به دویدن ون با سرعت بهم نزدیک میشد یه ون دیگه از جلوم سبز شده تا به خودم بیام یکی دستمال گرفت زیر بینیم وانداختم تو ون ...از هوش رفتم...

چشمامو باز کردم از گرمی هوا عرق کرده بودم...موهای مشکیم تو صورتم بود...نمیدونستم کجام...فقط به این موضوع فکر میکردم من که مغنعه سرم بود موهام چجوری رو سرمه...با دقت بیشتر نگاه کردم ...اوه این همون جادس...جاده مه الود من...با دقت بیشتر نگاه کردم...راه افتادم پس چقدر گرمه...رسیدم به لبه سخره مثل قبل دستای الکساندر دورم حلقه شدن انگشتر عنکبود وزمزمه اون کنار گوشم:کیارا... ولی دوباره مثل خواب قبلی دستاش از دورم برداشته شدن ایندفعه میدونستم دوباره میفتم با اینحال سریع تر از قبل برگشتم یه عده با ردا(شنل)های قرمز وایساده بودن صورتشون معلوم نبود دوتاشون الکساندر رو گرفته بودن یکی شونم به سمت من امد قفل شده بودم کاری نمیتونستم بکنم محوطه پشتشون مه گرفته بود اون منو هل داد ومن افتادم پایین...

چشمامو اروم باز کردم...بخار بوی الکل سردرد گرفته بودم...دور اطرافم قرمز بود...وبا کلی شمع به صورت مسخره ای تزیین شده بود مثل مراسم های مذهبی ادم خور ها تازه متوجه موقعیت خودم شدم...یه میله وسط یه ستاره که روی زمین کشیده بودن بود ومنو با دستام به میله بسته بودن یه جورای اویزون بودم چون پاهام زمینو حس نمیکرد به ستاره زیر پام نگاه کردم من این ستاره رو میشناسم...این...ستاره منه...ستاره داخل دایره با کلی نوشته های عجیب وغریب...ستاره روی بازوم...به اطرافم نگاه کردم ...من اینجارم ....میشناسم اینجا سالن...رقص توی خونه الکساندر هست...روی تابلو هاش با پارچه پوشیده شده...یه دفعه یه چیزی دیدم...ای بابا اینکه اینس اینم منم توش...توش...با وحشت نگاهی به خودم انداختم...وای این لباسا چیه...مثل لباس عروس مرده ها مثل لباس مجلسی پاره پوره بود وقدیمی...از دور سینه هام تنگ بود تا شکمم ولی بعد دامنش چین دار تا پایین بود وپایینش مثل پاره پاره شده باشه بود...مدل لباس نبود بلکه معلوم بود پارش کردن پشتش بلند تر بود جلوش تا روی زانو هام بود وهیچی پام نبود تو اینه نگاهی به خودم انداختم موهام باز بود ودورم ریخته بودن گرمای شمع ها زیاد بود عرق کرده بودم...خیلی شمع اونجا بود

یکدفعه در بزرگ ورودی سالن باز شد ویه عده با ردای قرمز امدن داخل...همونای که تو خواب دیدم... دوتاشون داشتن یه زنجیر رو میکشیدن ...اونو کشیدن وهمزمان یکی پرت شد جلو...اوه خدا جون چه بلای سر الکساندر من اوردن؟...اون لباس تنش نبود وروی بدنش جای شلاق بود...فقط شلوار مشکی پاش بود با پوتیناش...جای داغی که روی پهلوش بود داشت خون می امد انگار دوباره داغش کرده بودن سرش رو اورد بالا وبه من نگاه کرد اشک تو چشمام جمع شد صورتش زخمی بود انگار با چاقو کشیده باشن رو صورتش

_الکساندر...

سرش رو انداخت پایین یکی از اون ردا قرمزا امد سمتم چونم رو گرفت تو دستش وهی صورتم رو اینور واونور میکرد صدای ظریفش به گوشم رسید

_خب خب خب...این چیزی بود که تمام عمر مارو ازش میترسوندن

صدای یکی دیگه از اونا بلند شد ولی مرد بود

_مراقب باش لوسیا....اون خطرناکه

اون که روبه روی من بود شنلش رو از روی سرش برداشت یه دختر بود زیبا ولی نه انسان...جن بود...نه ولی جنم نبود گوشاش دراز بود اون یه الف بود

توضیح راجب الف:

romangram.com | @romangram_com