#تولد_نفرین_ها_پارت_137


_اون اصلا شبیه تو نیست

الکساندر:اره من شبیه مامان ومامان بزرگم هستم

رفتم سمت نقاشی بعدی بازم یه زن خوشکل وفوق العاده جوون بود

_مادر؟

الکساندر:اره مادر

اون خیلی شکل الکساندر بود با موهای مشکی بلند شلاقی وچشمای طوسی رفتم سمت نقاشی بعدی دوتا پسر بچه کنار هم ایستاده بودن یکیشون رو یه صندلی نشسته بود موهاش بور بود وقیافه خیلی شروری داشت اخماش تو هم بود لباسش مثل لباس ارتشی های المانی بود قرمز با دکمه های طلایی که سمت چپ بسته میشدن وشلوار سفید با کفش مجلسی سفید موهای پسره بود بود ویه حلقه پایین لبش بود یه حلقه نقره ای پشت سر اون پسره یه پسر دیگه بود با همون لباس ولی به رنگ ابی خیلی تیره موهاش مشکی وبلند بود مثل موهای الکساندر وچشماش طوسی بود واصلا خشن وشرور به نظر نمیرسی

_اونا...

الکساندر:اون منم...که ایستادم...وخب...اونم که نشسته...

همون موقع خدمتکار الکساندر امد تو وصحبت اونو قطع کرد

_شام حاظره...خانم کیارا میخوای اون گلو براتون توی اب بزارم

_اوه بله ممنون میشم

اصلا به کل قضیه اون تابلو رو فراموش کردم با الکساندر به سمت پایین رفتیم تو یه سالن دیگه که قبلا متوجش نبود یه میز غذا خوری چوبی بزرگ بود که بالای سرمون یه لوستر خیلی بزرگ طلایی تو چشم بود اون پسر درست مثل نجیب زاده ها زندگی میکرد الکساندر صندلی منو عقب کشید من نشستم وخودش رفت او نسر میز حدود دومال از هم دور بودیم وگلای روی میز اصلا نیمزاشت همو ببینیم همون موقع خدمتکار تپل وگرد الکساندر با میزکوچیکر چرخ داری که روش پر ضروف فلزی که ازشون بخار بلند میشد به سمت ما امد

romangram.com | @romangram_com