#تولد_نفرین_ها_پارت_135
باهم به سمت پله ها رفتیم
_کجا میریم؟
الکساندر:بیا خودت میفهمی
اون دری رو که میخورد به سالن موزایک های براق که شکل سالن رقص بود باز کرد با باز شدنش موجی از هوا به صورتم خورد
الکساندر:ببخشید
_اشکال نداره
داخل مثل بار اولی که دیده بودم تاریک بود وفقط با نور ماه روشن میشد دور تا دور سالن پر از قاب های نقاشی بزرگ بود
_بهم نگو که...
الکساندر:درسته همه رو خودم کشیدم
_واو این خیلی عالیه
دستم رو از توی دستش در اوردم سمت اولین تابلوی نزدیک رفتم یه زن زیبا وفوق العاده زیبا با لباسای قدیمی وموهای فر درشت مشکی بود با چشمای طوسی
الکساندر:اون مادر بزرگه کسی که تو دنیا بیشتر همه دوستش داشتم
romangram.com | @romangram_com