#تولد_نفرین_ها_پارت_131
اسنو:مطمئنی میخوای تنها بری
رفتم سمتش ودستمو کشیدم رو کله کوچیکش چشماشو بست
_قولم میدم طوریم نشه
اسنو:زود بیا خب؟
ماچش کردم وگفتم:خب
یه مانتو رو لباسم پوشیدم یه شالم انداختم سرمخدارو شکر جوراب شلواری هام تا بالای بالا می امد
_زود برمیگردم...فعلا
اسنو:خدافظ
از در رفتم بیرون همگی تو سالن بودن رفتم پایین
_سلام
سرها همه به طرف من برگشت بازم مثل همیشه همه یه سلام خشک وخالی دادن خیلی هاهم سلامم ندادن مامان نشسته بود
مامان:داری میری؟
romangram.com | @romangram_com