#تولد_نفرین_ها_پارت_128
سارا:مامان شما خوشحالی دخترت برات مهمه یا ناراحت بودنش اون امشب بره بیرون خوشحال تره تا بیاد وبا غمباد پیش خانواده ما بشینه
با این حرفش تیر اخرو زد
مامان:خیل خب باشه ...ولی دیر نکنی ها
_حتما...
بعد ناهار رفتیم با سارا تو اتاق وخوابیدیم
.........
تو همون جاده مه الود بودم حالا دیگه ترسی نداشتم میدونستم وقتی اینجام الکساندر هم هست راه افتادو وحرکت کردم دوباره مه تموم جاده رو پوشوند و وقتی رفت من لبه پرتگاه وایساده بودم چشماموبستم وبا لبخند منتظر شدم الکساندر منو از پشت بغل کنه وهمینطور شد چشماموباز کردم انگشترعنکبوت تو دستش میدرخشید اون کنار گوشم زمزمه کرد:کیارا...
وبعد یکدفعه دستش از دورم ول شد تا خواستم برگردم یکی هلم داد سمت پرتگاه ومن افتادم
با وحشت بلند شدم...چند وقتی بود که اینجوری خواب ندیده بودم ولی الان...شاید بخاطر اینه که واسه امشب عصبی ام اره باید دلیلش امشب...یکدفعه یاد امشب افتادم به بیرون نگاه کردم هوا تاریک بود با ترس بلند شدم اتاقم تاریک بود پام گرفت به صندلی میز توالت پخش زمین شدم
اسنو:کیارا؟خوبی؟
نشستم
_اره ندیدم دارم کجا میرم
romangram.com | @romangram_com