#تولد_نفرین_ها_پارت_115


_گین...گین!!!!!

برگشت وعصبی نگام کرد

_بیا باید باهات حرف بزنم

دستشو گرفتم وبا خودم میکشیدم پشت خونه اسنو هم امد به دیوار تیکه دادم ونشستم اونم کنارم نشست به نیم رخش نگاه کردم چشمای فیروزه ایش برق میزد

_گین ببین میدونم همیشه پشتمی این حرفت هیچوقت از سرم بیرون نمیره ...ولی بهم اعتماد کن...مادوستیم مگه نه؟حتی من مطمئنم ما چیزی فراتر از دوتا دوستیم...خواهر وبرادر از دو دنیای متفاوت نه؟

گین:ولی کیا...

_هیش...ببین بهم اعتماد کن اصلا از کجا معلوم اون امشب نره ها؟اگه نرفت میارمش خودت ببینش اصلا اگه تو تاییدش نکنی همه چی رو خودم بهم میزنم

اسنو:اهم

با لبخند به اسنو نگاه کردم

_تو هم همینطور...اگه دوتاتون تایید نکنید میزارم اسنو دندوناشو بکنه تو چشماش وتوهم ببرش زیر درخت بلوط خوبه؟اصلا هرکاری خواستی باهاش بکن...به من اعتماد ندارین؟

اسنو:داریم...ولی

گین:باشه

romangram.com | @romangram_com