#طنین_پارت_389
عصبی تلفن را قطع می کنم. حس می کنم لرزشی خفیف در پاهایم افتاده. چاره ای ندارم. به طرف حراست حرکت می کنم. وارد اداره حراست که می شوم حس می کنم همه مرا زیر نظر گرفته اند. مردی را در سالن می بینم.
-ببخشید اتاق آقای معتمدیان کجاست؟
و چقدر دلم می خواهد بگوید کسی به نام معتمدیان در حراست نیست. مرد انتهای سالن را نشان می دهد. به آهستگی به سمت انتهای سالن می روم. چند ضربه به در می زنم و بعد از چند ثانیه در را باز می کنم. مرد جوانی پشت میز نشسته. به این مرد نمی آید صاحب صدایی باشد که با من تماس گرفت. به طرف مرد می روم.
-اتاق آقای معتمدیان این جاست؟
-بله امرتون؟
-رادمنش هستم. با من تماس گرفتن گفتن بیام این جا.
-تشریف داشته باشید با حاجی هماهنگ کنم.
از جا بلند می شود و در اتاقی را باز می کند و وارد می شود. بعد از چند لحظه از اتاق خارج می شود و به من نگاه می کند.
-بفرمایید حاجی منتظرتون هستن.
به سمت در می روم. لرزش پاهایم بیشتر شده است. چند ضربه به در می زنم و با صدای بفرمایید در را باز می کنم. مرد میان سالی با ریش های انبوه و مرتب شده پشت میز نشسته است. چهره ای آرام و متبسم دارد. وارد می شوم. سلام می کنم.
romangram.com | @romangram_com