#طنین_پارت_385
-فکر می کنم باید باهات رو راست باشم. خب وقتی حکم پسر خونه رو داشته باشم برای دختر خونه هم باید حکم برادر رو داشته باشم ولی از همون لحظه ای که برای ازدواج به تو فکر کردم یا همون لحظه ای که ته دلم به تو محبت احساس کردم دیگه موندنم این جا درست نبود. ببین وقتی ما با هم حرف زدیم من به نظرت احترام گذاشتم و میذارم و سعی می کنم به عنوان خواهر بهت نگاه کنم ولی دیگه طاقت ندارم اون همه اعتمادی که اعضای این خونه به من دارن رو ببینم و باز یادم بیاد بهت چی گفتم. اگه اون شب هم بهت نمی گفتم باز هم می رفتم. باید برم. دیگه دست خودم نیست. با این که مثل یه پسر بچه ی لوسِ ده ساله به مامان و همه اعضای این خونه وابسته ام ولی باید از این جا برم.
نمی دانم باید چه بگویم. به من نگاه نمی کند. شاید راست می گوید ولی من خودخواهانه دلم می خواهد او را برادرم بدانم. به این همه سال همسایگی اش عادت کردم.
-نوید من حرفات رو فراموش کردم. خب بیا از اول دوباره به چشم خواهر بهم نگاه کن. من هم به چشم برادر بهت نگاه می کنم.
نگاه رنجیده اش را به من می دوزد.
-من به تنهایی نیاز دارم نیکو. میشه درک کنی؟ من همیشه از تنهایی فرار می کردم ولی حالا بهش نیاز دارم. بیشتر از این که به تو ربط داشته باشه به خودم و عقایدم مربوطه.
-باشه اگه این جوری می خوای با مامان هم حرف می زنم این همه حساس نباشه.
از اتاق بیرون می روم. به طرف آشپزخانه می روم. باید با مامان هم حرف بزنم تا احساس گناه نکند.
گزارش های سرورها را می خوانم و به دو هفته ای که از آخرین دیدارم با شایسته می گذرد فکر می کنم. دلتنگی را با همه حجمش حس می کنم. دلم برای نگاه عمیقش و بوی عطر ملایمش تنگ شده است. دلم حتی برای خانوم مهندس گفتن هایش هم تنگ شده. چند روز دیگر تعطیلات عید شروع می شود. همه جا را بوی عید پر کرده و من بی توجه به همهمه آدم ها فقط به کسی فکر می کنم که هنوز نمی دانم به من دور است یا نزدیک. با صدای حقی نگاهم را از صفحه نمایشگر می گیرم و به حقی می دهم.
-شایعه ی جدید رو شنیدی؟
-چه شایعه ای؟
romangram.com | @romangram_com