#طنین_پارت_367
و در دلم آرزو می کنم قبول کند. آرزو می کنم کاش زمینه همکاری بیشتر فراهم شود. چقدر دلم هوای دیدن چشم هایش را دارد. چقدر دلم برای بوییدن عطر تنش تنگ شده. صدای نوید مرا از دنیای خودم بیرون می کشد.
-نیکو! به چی فکر می کنی که این همه خوشحالت کرده؟
حواسم نبود که لبخندی بی اراده روی لبم نشسته بود. حواسم نبود که همه حواسم پیش مردی بود که برایم معما بود و من با ذره ذره ی وجودم عاشق حل کردن این معما هستم. حواسم نبود که اصلاً در این جمع و این جا نبودم. به نوید نگاه می کنم.
-به چیز خاصی فکر نمی کردم.
نوید انگار قانع نمی شود. پوزخندی می زند و سرش را برمی گرداند. بقیه شب رها ماجرای اسم هایی که برای همکاران گذاشته بود را تعریف می کند و من بعد از مدت ها خودم را به قهقهه های از ته دل مهمان می کنم. به نظرم فردا نویدِ روزهای خوب است. می دانم بر خلاف همیشه که آخر هفته ها غصه ام می گرفت از حالا به بعد برای رسیدنِ آخرِ هفته، ثانیه ها را خواهم شمرد.
آخر شب به خانه بر می گردیم. جاوید رها را می رساند و من با نوید بر می گردم. در طول راه نوید انگار گرفته است. نگاهش می کنم.
-نوید! مشکلی پیش اومده؟ انگار خیلی سرحال نیستی؟
نوید لبخند تلخی می زند.
-نه! حالم خوبه. خوبِ خوب.
-خب پس ناراحتی!
romangram.com | @romangram_com