#طنین_پارت_300


-ممنون. دنبال ناظر خوب هم باشین. نمی خوام مسئولیت اداری زیادی روی دوشتون باشه. پروژه اون قدر بزرگ هست که دو گروه ناظر داشته باشه.

چشم به ترافیک و آدم ها می دوزم. به رفت و آمد و هیاهوی شلوغ زندگی. از کجا معلوم در دل هر کسی چه می گذرد؟ اگر کارن بفهمد چه عکس العملی نشان می دهد؟ هر چه که به آمدن کارن نزدیک تر می شوم بیشتر دلشوره می گیرم.

در کافی شاپی که رها قرار گذاشت می نشینم و منتظر رها می مانم. باز هم به دختر پسرهای نشسته مقابل هم نگاه می کنم. نگاهم روی دختری می نشیند. سرد به پسر مقابلش نگاه می کند و پسر نگاه طلبکارانه ای دارد. دلم برای لحظه های دو نفره شان که بدون عشق و شاید با نفرت کنار هم سپری می کنند می سوزد. حیف عمر آدم ها نیست صرف نفرت شود؟ یاد خودم می افتم. اگر به این بازی مسخره نامزدی ادامه دهم به زودی قلب مرا هم نفرت پر کند. به انگشت دست چپم نگاه می کنم. چه خوب که حلقه دستم هنوز خالی است. جای فرضی حلقه ام را لمس می کنم و باز هم آهی که بی اجازه از دلم خارج می شود. کاش روزی این انگشت با عشق پر شود. صدایی مرا به فضای کافی شاپ بر می گرداند.

-تو فکری نیکو؟

-سلام رها! کی اومدی؟

-الان اومدم. تو فکر بودی حواست نبود. چه خبر؟

آهی می کشم.

-خبر خاصی نیست.

-واقعاً خبر خاصی نیست؟

لبخند بی جانی می زنم.

romangram.com | @romangram_com