#طنین_پارت_3


و فکر کردم برای اولین بار است که این گونه مهربانانه مورد خطابش قرار گرفتم. شاید برای بار اول است که نگران من شده. سعی کردم تا جای امکان آهسته صحبت کنم تا متوجه لرزش صدایم نشود.

-خوبه! هوای سالن سنگین بود.

به دست هایم نگاه کرد.

-انگشت هات کبود شده که! داری یخ می کنی.

و دست های منجمد مرا در دست های مردانه اش گرفت. با تماس دست هایش انگار خون از کل تنم رفت. تمام بدنم سوز هوا را حس کرد. به نوک انگشت هایم فشار خفیفی داد. گرم شدم. دست هایم در دست های او قرار دارد و او این همه به من نزدیک است. نگاهش را از چشمانم بر نمی دارد. به سینه اش نگاه می کنم. چقدر آغوشش از من خالی است! نمی توانستم از او چشم بردارم. حتی پلک نمی زدیم. حس کردم دیگر هیچ چیزی در دنیا وجود ندارد. حس کردم وسط یک صحرای خالی ایستاده ایم. فقط یک جفت چشم میشی در دنیا بود و دست هایی که سعی می کرد به انگشت های یخ زده ام جان دهد و یک عطر ملایم و دیگر هیچ. دیگر حتی سوز هوا هم حس نمی شد. نمی دانم چند لحظه درآن حالت بودم که دیدم فاصله چشم هایش کم می شود. مسخ نگاهش بودم. نگاهی که دیگر حتی مهربان هم نبود. نگاهی که همه چیز بود و هیچ نبود. هیچ صدایی را جز صدای بلند قلب هایمان نمی شنیدم. هیچ چیزی حس نمی کردم جز گرمی چیزی را روی لبم. حتی نمی دانستم لبش را گذاشته روی لبم یا نه و من نه توان هیچ مقاومتی را داشتم و نه دلم می خواست مقاومت کنم. با همین نزدیک من بودن انگار، تمام روحم را در خود حل کرد. استحاله که می گویند همین است دیگر. مگر می تواند چیزی عمیق تر هم باشد.؟ نمی دانم چرا خودش را ناگهان عقب کشید. روحش فاصله گرفت. روحم تنها شد. دلتنگش شدم. سرش را پایین انداخت. ببخشیدی گفت و سریع از بالکن بیرون رفت. صدای در بالکن مرا به دنیای واقعیت پرت کرد. روی صندلی کناریم نشستم. انگار مرا از آسمان به زمین پرتاب کردند. یعنی آدم و حوا هم وقتی از بهشت رانده شدند همین حس را داشتند.؟ خدایا چه اتفاقی افتاده؟

چرا این اتفاق افتاده بود؟

معنی این اتفاق چه بود.؟ در دنیای زمینیان به این اتفاق چه می گفتند؟ یادم آمد؛ خیانت!

من به همین راحتی آلوده شدم؟ به همین سادگی؟ من خیانت کردم؟

آری من خیانت کردم. یادم آمد. در قانون نانوشته من، خیانت فقط خوابیدن توی تخت خواب دیگری نیست. من اجازه داده بودم او مرا عاشقانه ببوسد و این خیانت بود. او به روح متعهد من نزدیک شده بود و این به معنی خیانت بود.

خدایا من در عرض چند دقیقه از کسی که ادعای پاکی داشت تبدیل به فردی هرزه شدم؟ کاش می شد زمان به عقب برگردد. ولی نه! اگر زمان به عقب برگردد من دیگر تجربه آن بوسه را ندارم. خدایا من گناهکارم.

romangram.com | @romangram_com