#طنین_پارت_2
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه اي شعله زد ميان دو لب
دیگر بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم. انگار یک جریان سیال مرا به او وصل می کرد. تنم گرم می شد و سرد می شد. ضربان قلبم کند می شد و تند می شد. نفس هایم نامنظم از سینه بیرون می آمد. بدون آن که نگاهش کنم همه حواسم به او بود. او این جا در چند قدمی من ایستاده و من این همه از او دورم. خدایا! چرا این همه او را حس می کنم؟ انگار وزن یک روح دیگر روی روح خسته ام سنگینی می کند. باید از سالن بیرون بروم. دیگر بیش از این طاقت ندارم. می روم روی بالکن.
هوای سرد اسفند ماهی را به جان می خرم تا بتوانم کمی دور از آن همه اضطراب دلنشین، نفس بکشم. آسمان پر از ستاره است. انگار دارند به آن همه فکر پیچ خورده ی در سرم چشمک می زنند. راستی اگر ستاره ها عاشق شوند چه می کنند؟ چطور هر شب به یار نگاه می کنند و این همه دوری را تاب می آورند و هر لحظه به یار نرسیدن را هجی می کنند؟ چطور تاب می آورند آغوششان از دوست خالی باشد؟ راستی عشق حقیقی وجود دارد؟ اگر وجود ندارد پس این حسی که این گونه روح مرا به بازی گرفته چیست؟ صدای در بالکن را شنیدم. بعد بوی عطری ملایم که در آن سوز چقدر دلنشین بود.
نه! امکان ندارد!
این بو برایم آشناست! مدت هاست که این رایحه برایم آشناترین بو شده. برمی گردم عقب.
او این جا چه می کند؟ او که از بعد از سلام و علیک وقت ورودش دیگر هیچ اعتنایی به حضور من نکرده بود حال آمده بود این جا چه کار؟
دست هایم را به نرده بالکن گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. لبخندی روی لب هایش بود. دیدم که دارد به سمت من حرکت می کند و من بی تاب دیدارش دیگر تاب نداشتم تا التماس تک تک سلول های بدنم را نادیده بگیرم و در چشم هایش غرق نشوم. صدای فریادهای قلبم را می شنیدم که خود را به دیوارهای تنگ سینه می کوبد. نگاهش کردم. نگاه مهربانی که کمتر از او دیده بودم به من دوخته بود.
-چرا این جا ایستادی؟ سرد نیست؟
romangram.com | @romangram_com