#طنین_پارت_286


انتظار ندارم به این صراحت به منظورم پی ببرد ولی انگار امشب فضا طور دیگری است. هر دو ما از لایه های زیرین قلبمان گفتیم.

-آره ولی نگرانم. می دونم بابا راضی نمی شه. دلم برای کارن می سوزه. جاوید اگه بابا ناراحت بشه چی؟ اگه من رو نبخشه؟ می ترسم جاوید.

بغض می کنم.

-نترس عزیزم. خودم با بابا حرف می زنم. مامان یه چیزهایی گفته بود. انگار با هم دعوا کردید امروز؟

-آره، ولی اگه اون حرف ها رو نمی زد هم فرقی نمی کرد. من دوستش ندارم. هر وقت با هم هستیم انگار دارم عذاب می کشم.

-بذار یه چند روز دیگه بگذره بعد با بابا حرف بزن. بعد از تو ما باهاش حرف می زنیم ولی مهمه که خودت اول با بابا حرف بزنی. حالا هم بخواب. به هیچ چیزی فکر نکن.

و از اتاق بیرون رفت. آرام و سبک شدم. به حرف های جاوید فکر کردم. به عشقی که به رها داشت. به علاقه ای که به مریم داشت. به این که بعد از ازدواج، عشق چه مدتی زنده می ماند؟

صورتجلسه ای که شایسته خواسته بود را نوشتم. صورتجلسه را تایپ کردم و به اتاق شایسته رفتم. سلوک پشت میزش نبود. در می زنم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد می شوم. باز هم وارد آن فضای پر از آرامش می شوم. شایسته مثل همیشه جدی نگاهم می کند ولی نمی دانم چرا حس می کنم نگاهش کمی مهربان شده. قبل از این که کاغذ را از دستم بگیرد چند ضربه به در می خورد و در باز می شود. مدیر یکی از ادارات سازمان وارد می شود. شایسته بلند می شود و با هم دست می دهند. شایسته به من اشاره می کند بنشینم و منتظر بمانم. چقدر خوشحال می شوم بهانه ای برای ماندن در اتاق دارم. نفس عمیقی می کشم. روی یکی از صندلی ها می نشینم. حس می کنم چیزی دور مرا گرفته. انگار گرم می شوم. شاید گر می گیرم. به شایسته نگاه می کنم که مشغول حرف زدن است. یک لحظه حس می کنم چقدر این چهره را دوست دارم. ناگهان شوکه می شوم. به دو کلمه آخری که با خودم زمزمه کردم فکر می کنم. چقدر طنین این جمله در ذهنم بازتاب دارد. د ... و ... س ... ت ... د ... ا ... ر ... م. چه راحت ذهنم این دو کلمه را پشت سر هم جلوی این مردِ مغرورِ جدی تکرار کرد. مضطرب می شوم. چیزی در دلم تکان می خورد. چیزی موج می خورد. برکه آرام دلم را انگار کسی می آشوبد. طاقت ندارم دوباره به شایسته نگاه کنم. نمی فهمم چرا دلم اشتباه فکر کرد. چرا فکر کردم شایسته را دوست دارم. شایسته؟ ایمانِ شایسته؟ همان رییسی که توبیخم کرد؟ همان رییسی که تهدید به اخراجم کرد؟ همان رییسی که امروز حس کردم در نگاهش مهربانی هم پیدا می شود؟ همان مردی که در کنار همه دیسیپلین هایش شعر هم پیدا می شود؟ چشمم بی اراده به سمت شایسته می چرخد. انگار من دنبال بهانه ای می گردم که به شایسته نگاه کنم و به دلم بگویم ببین اشتباه کردی؟ این همان مردی است که انگار از سرزمین یخ ها آمده، اما نگاهش که می کنم حس می کنم چهره اش بیشتر از آشنایی چند ماهه برایم آشناست. با خودم فکر می کنم هزار سال است که این مرد را می شناسم. شایسته انگار نگاهم را حس می کند. سرش را به طرف من می چرخاند. مغزم فرمان می دهد نگاهم را بدزدم اما چشمم امروز عجیب میل به نافرمانی دارد و قلبم با همه وجودش می بیند که لبخندی کمرنگ گوشه لب شایسته جا خوش می کند. کاش لبخند نمی زد. کاش مثل همیشه همان طور جدی نگاهم می کرد. کاش ریشه این نهال جوانه نزده را می سوزاند. دلم می خواهد این لبخند محو را هزار جوره تعبیر کند اما عقلم نهیب می زند. این فقط یک لبخند عادی است و من چقدر از خودم، از خودِ ضعیفم، از دلِ بی اراده ام که خودش را تنها به یک لبخند ساده می فروشد دلخورم. نگاهم را به میز می دوزم. باز بی اراده عطر مانده در اتاق را بو می کشم. دلم می خواهد این بو را انتهای ریه هایم ذخیره کنم.

-تو فکرین؟

با صدای شایسته به خودم می آیم. نفهمیدم کی آن مراجعه کننده از اتاق بیرون رفت و کی شایسته از پشت میزش بلند شد و رو به روی من نشست. به شایسته نگاه می کنم که مثل همیشه نگاهم می کند و دلم برای آن همه خیالبافی اش متأسف می شود.

romangram.com | @romangram_com