#طنین_پارت_282


-نیکو تو مسئول احساس بقیه نیستی. اون آدم هم شاید فقط تحسینت کرده. معلوم نیست واقعاً احساسش عشق باشه. به هر حال به قول خودت تو نامزد داری. کاری ازت بر نمیاد. ضمن این که من فکر نمی کنم اگه پای کارن وسط نبود هم بهش جواب مثبت می دادی.

-آره. من هیچ حس خاصی بهش ندارم.

-پس به خودت سخت نگیر. اون اشتباهی بهت دل بست. امیدوار باش اگه یه روز یه جایی اشتباهی به کسی دل بستی یه نفر به صراحتِ خودت، تو رو از اشتباه در بیاره. این جوری به مسئله فکر کن.

و بلند می شود و از اتاق بیرون می رود. به کتابی که هنوز در دستم مانده نگاهی می کنم. اگر اشتباهی به کسی دل بستم! به اتاقی فکر می کنم که مرا به خود می خواند. با خودم تکرار می کنم چرا؟

به کتابم نگاه می کنم اما فکرم به سمت آرامشی که از لا به لای ذرات یک اتاق حس می کنم پرواز می کند. چرا یک اتاق این همه به من آرامش می دهد؟ نگاه جدی شایسته جلوی چشمم نقش بسته. نمی دانم این نگاه همیشه جدی چرا این روزها لحظه ای از من جدا نمی شود؟ چرا مدام نگاه او را حس می کنم؟! این مرد همیشه جدی که انگار هیچ راهی برای نفوذ به چشمانش نیست چرا این همه مرا به خود مشغول کرده؟ بی قرار از جا بلند می شوم و جلوی آینه می ایستم. به خودم در آینه نگاه می کنم. به چشمانی که حرفش را نمی فهمم. دنبال چیزی برای آرام کردنم می گردم. هیچ چیزی جز همان غزلیات سعدی به چشمم نمی آید. دیگر حتی دیوار موسیقی ام هم مرا به طرف خود نمی کشاند. دلم پر از هیاهو است. کتاب را بر می دارم. روی شعر هم نمی توانم تمرکز کنم. بی اختیار با خود زمزمه می کنم. شعر هم از من می گریزد جایی که تو نیستی. دراز می کشم. بلند می شوم. چیزی مثل خوره به روحم افتاده. دلم می خواهد به هیچ چیزی فکر نکنم. کشوی کمدم را بیرون می کشم. در جعبه جواهر را باز می کنم. گردنبندی که مادر کارن به من داد را از جعبه بیرون می کشم. وزن این گردنبند انگار مثل وزنه ای سنگین روی سینه ام افتاده و راه نفس کشیدنم را بسته. دلم می خواهد هر چه زودتر از شرّ برق جواهرات این گردنبند که مثل طلسمی آرامشم را گرفته خلاص شوم. دلم خودِ خودم را می خواهد. خودی که در بند هیچ تعهدی قرار نگرفته بود. خودی که هنوز به هیچ مردی بله نگفته بود. خودی که آزاد بود تا در دلش هر احساسی را بپذیرد. حتی احساس مردی از سرزمین یخ ها. دلم می خواهد زودتر صبح شود. خیالم بدون اجازه من پرواز می کند به سمت نگاهی که عجیب ساکت و بی حرف است. ضربه ای که به در اتاق می خورد مرا از افکارم بیرون می آورد. جاوید در را باز می کند. چهره اش انگار خیلی خسته است ولی همان لبخند همیشگی روی لبش جا خوش کرده.

-نیکو امروز رفتین بازدید؟

باز یاد مانی و درخواستش می افتم. دلم نمی خواهد با جاوید از درخواست مانی حرفی بزنم. جاوید رییس شرکتی است که مانی در آن کار می کند و دلم نمی خواهد دید بدی نسبت به او داشته باشد.

-آره رفتیم بازدید. محیط یه اشکال هایی داشت. به نظرم بعضی از قسمت های طراحی باید تغییر کنه.

-با کی رفتین؟

-با رها و مانی. رها گزارش ها رو نوشت.

romangram.com | @romangram_com