#طنین_پارت_256


بلند شدم که به طرف ساختمان بروم. صدای جاوید را از پشت شنیدم.

-وایسا ببینم چی میگی نیکو!

صبر نکردم. به اتاقم رفتم و سریع کتابی باز کردم. می دانستم جاوید به اتاقم می آید. در باز شد و قامت بلند جاوید بین در ظاهر شد.

-چی میگی نیکو؟

دلم نمی آید بیشتر از این سر به سرش بگذارم.

-جاوید! یه دفعه که راجع به تو صحبت شده بود رها گفت جاوید دلش می خواد برای زندگی همه قهرمان باشه ولی اصلاً قهرمان نیست. یه چیزایی هم راجع به این که هر کسی باید با سختی های زندگی خودش روبه رو بشه گفت.

لبخند روی لب جاوید خشک می شود.

-جاوید! رها ارزشش رو داره که بخوای نظرش رو جلب کنی.

جاوید بدون حرفی از اتاق بیرون می رود و من امیدوارم قبل از این که دیر شود نهال علاقه جاوید به بار بنشیند.

بعد از شام به اتاقم می روم. دلم آرامش اتاقم را می خواهد. دلم انگار هوس چیزی کرده که نمی دانم چیست یا می دانم و فراموش کردم. جلوی کتابخانه ام می ایستم. چشمم بین کتاب ها می گردد و نگاهم جایی می ایستد. یادم می آید. چند روزی است هوس کردم غزل سعدی بخوانم. غزلیات سعدی را بیرون می آورم و روی تخت می نشینم. به تاج تخت تکیه می کنم و لای کتاب را اتفاقی باز می کنم.

romangram.com | @romangram_com