#طنین_پارت_183
-خانوم مهندس ... یعنی چی که کی گفته؟! نگید که نمی دونید لاگ چیه! نگید که نمی دونید لاگ رو خود سیستم عامل ثبت می کنه و کسی نمی تونه تغییرش بده. نگید که اینا رو نمی دونید. اینا اصول اولیه هستن. نگید که حتی این اصول رو هم نمی دونید.
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
وقتی ساکت می شود، صدای نفس کشیدن عصبی اش سکوت ترسناک اتاق را می شکند. بعد رو می کند به حمیدی.
-آقای مهندس ... شما تو این مدت چی رو بررسی می کردین؟ اصلاً تا حالا به این لاگ ها نگاه کردین؟
حمیدی سرخ شد. عجز از جواب دادن، این مرد سی ساله را شرمنده کرد. دلم سوخت. برای جهلش و دنیای کوچکی که دچارش بود. هم او، هم همتی! خراب کردن همکار چه افتخاری دارد؟ دلم گرفت. من چطور می توانستم این جا و در این محیط دوام بیاورم؟ این آدم ها به من اجازه کار کردن می دهند؟ سنگینی نگاه کسی را روی خودم احساس کردم. سربلند کردم. فقط برای یک لحظه نگاه خصمانه همتی را روی خودم دیدم. سریع رو برگرداند. برای لحظه ای حس کردم عماد برای حمایت کردن از من، کنارم نشسته.
خسته و کلافه به خانه رسیدم. دلم می خواهد بخوابم و خنجرهای زهر آلود را فراموش کنم. دلم سکوت اتاقم را می خواهد و کمی فراموشی. نفهمیدم کی خوابم برد. با تکان های بدنم چشم باز می کنم. صورت مهربان جاوید را می بینم که مرا تکان می دهد تا بیدارم کند. لبخند می زند.
-پاشو. الان چه وقت خوابه؟
روی تخت می نشینم. تاریکی اتاق نشان می دهد شب شده است. یاد اتفاق امروز می افتم. دلم می خواهد با کسی حرف بزنم.
-جاوید! امروز یه اتفاقی تو اداره افتاد که خیلی شوکه شدم.
و همه اتفاق های امروز را مو به مو تعریف می کنم. جاوید به دقت به حرف هایم گوش می کند. حرفم که تمام شد لبخند کمرنگی می زند.
romangram.com | @romangram_com