#تنهایی_رها_پارت_66
_باشه می رم بیرون ولی شنبه برمی گردم خودم آدمت می کنمحالیت می کنم که نباید باصدای بلند بامن حرف بزنی خداحافظ هه هه هه....
با خنده ای عصبی از اتاق خارج شد.
سرجام نشستم وشروع به گریه کردم خدایا من باید زن یک قاچاقچی بشم ؟فهمیدم چرا انقدر پدر ومادر از او وحشت داشتندبه ظاهر کثیفش نمیاد انقدر زرنگ باشه عجب حیوان پستیه
چند دقیقه بعد صدای خداحافظی شون بلند شدبعد از رفتن آنها پدر به اتاقم آمد وگفت:
- تو فکرمارو نمی کنی دختر کمی عاقل باش چرا نیامدی بیرون؟چرا دادو ف یاد می کنی
روبه پدر کردم وگفتم:
- شما می خواین منو بدین به یه قاچاقچی به کسی که روزانه هراز جوانو بدبخت میکنه چطور چطور
گریه امان نداد با سرعت از اتاق خارج شدم و به حیاط پناه بردم
زیر درخت گیلاس نشستم و به ماه که قرص کامل شده بود خیره شدم همیشه موقع ناراحتی و بی پناهی ماه و درخت تنها دوستان من بودن که صبورانه بدون هیچ صدایی یا حرفی به درد دلم گوش می کردند
- ای ماه من...تو امشب شاهد عذاب وغم و غصه من بودی دیدی چطور حقیر وضعیف شدم.دیگه راهی ندارم هیچ راهی نیست که من بگریزم اونا بدون اطلاع من همه ی کارها را انجام داده اندو منو به زور به قتلگاه می برند.دوست دارم بمیرم اما قبل از مرگم ای کاش یکبار دیگر چهره متین و آرام امین و ببینم بعد بدون هیچ نگرانی بمیرم.آه...چقدر دوستش دارم وحاضرم بخاطر یکبار دیدنش جونم و بدم اما افسوس که نمی دونه...منو چنان شیدا ودیوانه خودش کرده که حاضرم تا آخر عمر بگردم شاید پیداش کنم.دلم مثل گنجشک توی سینه برای دیدنش پر می زد.اما چه فایده که دیگه به پایان راه رسیده ام.کاش سعید خونه بود حتما کمکم می کردو اجازه نمی دادپدر ومادر بامن چنین کار بی رحمانه ایی بکنند
ناامید از همه کس وهمه جا تا سحر زیر درخت گیلاس نشستم بدنم کرخ شده بود همه ی وجودم وسرما گرفته بود..گوشیمم که ازم پنهان کردن که به سعید زنگ نزنم دیگه راهی ندارم ولی دیگه درد وسرما برام مهم نبود.من می خواستم بمیرم پس چرا باید مراقب حالم باشم.
موقع اذان صبح بودکه بابا متوجه شد من هنوز توی حیاط نشسته ام.بیرون آمد
- رها تو هنوز بیرون نشستی؟ چرا نمی فهمی بعد اینکه زن حسن شدی بهش عادت می کنی.زودباش تا سرما نخوردی بیاتوازاین همه بی رحمی بابا قلبم برای بار چندم شکست
اه چقدر از این اسم حالم بدمیشه ماه کم کم کمرنگ شدو ستاره ها مثل چراغ یکی یکی خاموش شدندو هوا روشنتر می شد.دیگه حالمورا نفهمیدم و روی زمین سرددرازکشیدمباران ملایمی قطره قطره روی تنم شلاق می زدزمین سرد شده بود ومن همچنان بی روح و بی جان تر می شدم مادر که برای نماز صبح بیدار شد وقتی متوجه من با تنی خیس روی زمین باران زده و سرد حیاط دراز کشیدم شد به سرعت به طرفم آمد و به سروصورت خودش می زدو می گفت:
romangram.com | @romangram_com