#تنهایی_رها_پارت_294


تندی دستم کردم برق نگین سفید ودرشتش آدم به وجد می آورد

- وای امین خیلی قشنگه

- مبارکت باشه عزیزم البته بعد می ریم خرید خودت هرچی دوست داشتی بردار ،الان آمدم بگم بزار پس فردا باهم بریم خونتون

لبامو جمع کرد همین طور خیره به حلقه ی دستم بودم وبا ذوق دستمو زیرورو می کردم

- نه من فردا صب می رم باید کمی تدارک بچینم به هرحال خواستگار داره برام میاد

جمله ی آخرمو با نازو کرشمه گفتم : که لپمو کشید

- ای من فدای تو عروس خانوووم خودم بشم

باشه برو من پس فردا شب،می رسم مراقب خودت باش



وقتی رسیدم خونه مامان وآذین همه چیزو مرتب کرده بودن مبلهاو فرشها رو عوض شده فضای خونه تغییر چشم گیری کرده بود از اینکه خانوادم برام سنگ تمام گذاشته بودن توپوستم نمی گنجیدم همه چیزی زیبا ومرتب بود دل تودلم نبود برای لحظه ی ورودشون

برخلاف خواستگاری حسن لحظه شمار ی می کردم



باصدای زنگ در استرس گرفتم اذین که کنارم بود دستمو گرفت

- آروم باش رها چرا دستت یخ کرده

سعید آیفون وزد همراه بابا رفتن پیشوازشون

- وای آذین مردم ازدلشوره


romangram.com | @romangram_com