#تنهایی_رها_پارت_253
- رها یوقت فکرنکنی برای من مهم نیستی ونبودی
چرا بودی وهستی ولی رها؟ من آدمی نیستم چشمم دنبال عشق رفیقم باشه ، اونم رفیق قدیمیم رفیقی که آب شدنشو به خاطر عشقش دیدم درک کن اینو سخته ،ولی هنوز چیزی بین مانیست ازین پس احترامم نسبت به تو بیشتر میشه چون بینطری وبه پای عشقت موندی
لبخندی زد ولی مطمعن نبودم واقعیه
بارفتنش غمی عظیم به قلب بیمارم چنگ زد
چندروز زهرم شد همش به امین فکر کردم که چرا نگفت اونم منو می خواد ؟ چرا منو این همه مدت با سکوتش عذابم داد ؟کی به من علاقه مند شده بود چطور نفهمیدم ؟
چندروز ازاین ماجرا گذاشت محمد مدام سعی داشت چیزی در مورد امین بهم بگه ولی من یجورایی در می رفتم آخه چی وگوش کنم اون زن داشت ...بلاخره دم دردانشگاه به من رسید
- رها صبر کن
برگشتم طرفش
- محمد تورو خدا دست از سرم بردار چرا تنهام نمی زارید ؟
- رها به امین فرصت بده داره نابود میشه
اخمی کردم بغض راه گلومو بسته بود
- آخه چه فرصتی توروخدا ولم کنید
منتظر حرف دیگه ای نشدم ودویدم اون سر خیابون سری تکان دادو نفسشو فوت کرد بیرون با کلافگی دستی به موهاش کشید ،لگدی پرت کرد توهوا
باورم نمی شد پسر شیطون کلاس اینقدر مسولیت پذیرو متعهد باشه وبرای دوستش تلاش کنه
باافکارپریشان راهی خوابگاه شدم ریز ریز اشک ریختم تا خوابگاه ..محمد میگه من دارم امینو نابود می کنم در صورتی که امین منو چند سال پیش نابود کرده فرصت بدم چی بشه ؟
romangram.com | @romangram_com