#تنهایی_رها_پارت_232


مرد بدی نیست تواین مدت خوب شناختمش شوخ هست ولی ازحدش پا فراتر نمی زاره

امامن ،

نمی تونم دوستش داشته باشم حداقل فعلا ...دم دمای صبح به تختم رفتم بدنم به شدت درد می کردکه خبر ازسرماخوردگی شدید می داد چشمام سنگین شدو خوابیدم

باصدای خش خش دست بچه ها که تند تند لباس می پوشیدن چشمامو باز کردم نسیم روبه من لبخندی زد ودکمه ی مانتو شیری رنگشو بست

-رها بیدار شدی یالا صبحون بخوردیرمون میشه ها

خودمو کشو قوصی دادم ودستامو روبه بالا کشیدم گلو درد شدیدی داشتم بدنم هنوزدرد داشت سرفه کردم

طیبه همیشه بیشتر جوش میزد مثل مامانا بود سفره رو پهن کرد وگفت

- بفرما خانووم مریض شدی

اصلا مراقب خودت نیستی

پاهامو ازتخت آویز کردم به سختی بلند شدم وانمود کردم خوبم بعد صبحانه آماده شدم ولی خدایش عین معتادا بدنم درد میکرد آبریزش بینیم شروع شدو سردرد شدیدی دچارم شد

بین مسیر دعا کردم ماشین محمد خراب بشه به کلاس نرسه ..هههه خندم گرفت ازفکربچه گانه ام ،

اگه امتحان نداشتم واستاد سختگیر نبود امروزو بی خیال دانشگاه می شدم کلاسم باطیبه مشترک بود بی حال وارد کلاس شدم بعد ازسلام نگاهمو چرخوندم محمد نبود نفسی از آسودگی کشیدم

یکی از صندلیهارو انتخاب کردم ونشستم پسرا تو سر هم می کوبیدن و دخترا می خندیدن منم که حالم بدترشد سرم درحال انفجار بود دستامو رو صورتم گذاشتم صدای بچه ها سوهان روحم شده بود باصدای استاد همه سرجاشون نشستنو من بی حال به احترام استاد بلند شدم برام جای تعجب بود

که محمد نیامده

یعنی چی شده ؟ اولین باره تاخیر داره نیم ساعت ازکلاس گذشت وبرام یک قرن بود عجب حالم بدشده گلوم

می سوخت وسرفه میکردم درکلاس زده شد،محمد بااجازه وارد شد


romangram.com | @romangram_com