#تنهایی_رها_پارت_219
اشکامو پس زدمو حق با سعید بود نفسمو ها مانند فوت کردم که بخار ازدهنم بیرون زد بلند شدم
-آره دادش حق باتوا اون ازحس من خبر نداشت پس بزار الانم نفهمه راست می گی دیگه وقتش فراموشش کنم
نفسمو محکم فوت کردم دستمال کاغذی از جیب پالتو زیتونیم بیرون کشیدم اشکامو پاک وچندبارپلک زدم که باد سرخی چشممو ازبین ببره
سعید همدمو یار همیشگیم لبخندی زد
- آره همینه رها جان پیش به سوی ی زندگی جدید وخوب
دستمو گرفت وهمراهش وارد سالن شدم ازدور محمد وامین دیدم تمام سعیمو کردم با خنده به آقای محسنی وخانوادش ودادشم هم صحبت بشم وازسبک ونوع کارمون براشون گفتم توجه به نگاههای گاه وبی گاه امین ومحمد نکردم باید دلمو سنگ کنم
چندساعت گذشت استاد وسط سالن بزرگ ایستاد
- لطفا توجه کنید
صدای رسای استاد همه رو گوش به فرمان کرد
- قبل ازهرچیز ازحضورتون سپاسگزارم باید بگم این نمایشگاه یکی ازبهترین نمایشگاهی هست که کارآموزان ودانشجویان عزیز تا این لحظه ی کارم صورت دادنددلم میخواد همینجا گروه اولو معرفی کنم البته بگم که همه نمره ی کاملو ازمن گرفتن ولی گروه اول دونمره ی پایان ترم هم ازمن طلب داره
همه ی چشمها به دهان استاد بود که دستشو به طرف من دراز کرد
-معرفی می کنم گروه اول خانم آزادی وهمگروهشو آقای بهرنگ هرد و ازفاصله ی دور به هم خیره شدیم محمد خنده ای کرد وگفت:
- استاد ماکه روز اول گفتیم نمره ی مارو ازالان بدید چون اولیم
سالن ازخنده منفجر شد سعید دستشو رو شونم انداخت وسرمو بوسید امین با چهره ی خندان به من خیره شده بود که این خنده چیزی نبود جز خنجری که به قلب بیمارمن اثابت کرد با اشاره دست استاد که منو محمدو کنارش خوند نگاهمو ازامین گرفتم من از این طرف سالن ومحمد ازاونطرف سالن به طرف استاد رفتیم با تشویق حاضرین روبرو شدیم دست وجیغ وسوت از جانب پسرها برق نگاه دادشم که به من امید وقدرت می داد دلمو قرص کرد که تنها نیستم بعدازگرفتن ی نمره ی قلمبه ازطرف استاد مراسم خاتمه یافت امین موقع خداحافظی کنار استاد محسنی بود هرچی باشه اونم پسر دوست استاد محسنی بود
از خانواده ی استاد خدا حافظی وتشکر کردم امین یک قدم جلو آمد و زود سعید ونگاه کردم که آروم پلکشو بست ..با حمایت دادشم برای جلوگیری از ضایع شدنم لبخند زورکی زدم
- خانم آزادی واقعا کارتون مثل همیشه حرف نداشت عالی بود
romangram.com | @romangram_com