#تنهایی_رها_پارت_204
محمدسرش وبه طرف من چرخوند لبخندی زد احساس کردم چشمای قهوایش برق خاصی داره
-بله حتما ..ایشون همکلاسی من هستند رها خانوم قراره پروژه امون باهم تکمیل کنیم
رها بهزاد پسر خاله ی من
سلام دادم
-سلام
بهزاد خیلی مودب دست به سینه شد
-سلام عرض شد خوشبختم
- به همچنین
محمد دستاشو به هم مالید فاصله اشو بامن کم کرد سرشو پاین آورد وآروم گفت
-رها اینجا هرچیزی نیاز داریم هست
سرمو به علامت تایید تکون دادم اطرافو دید زدم محمد کنار بهزاد ایستاد..من مشغول جمع کردن وسایل چندتا کاغذفابریانو وچند قلموی ابرنگ به شماره های مختلف وچند قلموی رنگ روغن و همینجوری مشغول بودم مغازه بزرگ بود ازبین قفسه ها رد میشدمو وسایل مورد نیازمو جمع می کردم مغازه کم کم شلوغ شد سرم گرم کارم ک دوتا پسر باسرو
وضع دخترانه موهای بلند رنگ شده وزیر ابرو برداشته کنارم ایستادن با لوس بازی شروع به حرف زدن کرد
- بهنام میگم ازاین خانوم زیبا کمک بگیریم
پسر بهنام نام خندید سرشو به عقب زد که موهاشو عقب بزنه
romangram.com | @romangram_com