#تنهایی_رها_پارت_203

سرمو بلند کردم دستچاچه به استاد خیره شدم ادامه داد

-خوبه حالا دوست نداشتید هم گروه بشید

محمد قبل من جواب داد

-استاد موضوع درسیه

استاد دستاشو از پشت گره کرده وبین بچه ها راه میرفت وکارهاشونو دید میزد

-بله البته

تا پایان کلاس سکوت اختیار کردیم برای جلوگیری از هر نوع ضایع شدن ..البته محمد گاهی ی چیزی میپروند که جو کلاسو عوض کنه ...

پایان کلاس همراه محمد راهی مرکز خرید برای خریدن وسایلمون شدیم ...مغازه های زیادی بودن که همه وسایل طراحی ونقاشی داشتن محمد بدون توجه به همه ی مغازه ها به ته پاساژ رفت منم عین جوجه اردک دنبالش ،

وارد یکی از مغازها ی بزرگی شدیم فروشنده که مرد جوان ولاغر اندام با دماغ عقابی بود بالبخند ازپشت میزش بیرون آمد

-به به جناب مهندس صفا آوردید

تودلم گفتم این بشر چیه که همه مهندس صداش می کنن ..محمد با مرد جوان دست داد

-سلام بهزاد جان خوبی ؟چه خبرا ؟

بهزاد نگاهشو به طرف من کشید وجواب محمدو داد

- سلامتی ..معرفی

نمی کنید ؟



-

romangram.com | @romangram_com