#تنهایی_رها_پارت_198


- باشه پس ی وقت دیگه میریم ...راستی فردا وقتت آزاد شد بریم خرید برای کارمون

همین طور ک بیرونو دید میزدم جواب داد

-میشه خودتون برید

-چرا اونوقت؟ من تکی کار نمی کنم میترسم ی چیزی بگیرم اعتراض کنی باید باهم بریم

با تعجب بهش چشم دوختم ...حرفاش محکمو جدی بود ...به ناچار گفتم

-آقا محمد من اینجا غریبم نمیخوام کسی فکربد درموردم بکنه ..اجازه بدید باخانواده مشورت کنم

- تک خنده ای کردو دم خوابگاه ایستاد

- بچه ها گفته بودن اهل هیچ تفریحی با دوستان نیستی وخوابگاه دانشگاه دانشگاه خوابگاه تنها جایی ک می روی بعضی وقت خونه ی استاد محسنی ..ولی رها مابرای خرید وکارمون بیرون میریم همین.. با خانوادت صحبت کن مطمعنم اجازه میدن

-باشه ببخشید قصد ناراحت کردنتونو نداشتم

دستمو بردم روی دستگیره لبخند پهنی زد وی دستشو روی فرمان گذاشت

- توباهمه ی دخترایی ک تا حالا دیدم فرق داری



اخمی ب پیشونیم نشست فکر کردم مسخرم میکنه

- چطور؟

- بعضیاشون فکرمی کنن خانواده هاشون نیستن هرکاری می تونن انجام بدن ولی شما ب اعتماد خانوادت خیانت نمی کنی ...واین صداقت باعث پیشرفتت میشه

خودمو برای ی جنگ باهاش آماده کرده بودم ولی با این حرفش خجالت کشیدم درو باز کردمو با خداحافظی پیاده شدم ..می خواستم درو ببندم


romangram.com | @romangram_com