#تنهایی_رها_پارت_192
-رها چکارکردی این بیچاررو
ابروهامو بالا انداختم ولبمو جمع کردم
-کاری نکردم چه نی دونم چشه
هنوزحرفم تمام نشده بود که محمدو جلو پام دیدم دادزد
-این چه وضعشه رها
ازخشمش ترسیدم ولی خودمو نباختم دستام تو جیب مشت شد بلند صدمو روبروش ایستادم
-خانم آزادی یا رها خانوم...چه زود پسر خاله شدی
اخن غلیظتری تحویلم داد
-مسخرشو درآوردی اگه نمره ی پایان ترم برای تو مهم نیست برای من مهمه
صداشو بالا بردتر برد
-می فهمیییی؟
چشمامو ازبلندی صداش بستم طیبه دست عسلو گرفت وروب بیتا گفت
-بچه ها بیاید بریم بزارید دوستان برای کارشون ب نتیجه برسن
تا آمدم جلوشو بگیرم فرتی در رفتن ..ای بمیرید هرستونو منو بااین نره قول تنها گذاشتید ...استرس داشتم ب خو دم مسلط شدمو به چشمهای عسلیش خیره شدم رو کم کنی بود نباید کم بیارم
-ها چته چرا داد میزنی معلومه نمره برام مهنه خب دارم کارمو می کنم
چشماشو ریز کردو ی دستشو تو جیب شلوار جذب کتان قهوه ایش کرد وی قدم جلو آمد ..نگاهش داشت ذوبم می کرد ازش ترسیدم وعقب رفتم پشت زانوم خورد به نیمکت وناخواسته نشستم...اولین باری بود بعد از حسن بای مرد غریبه تنها شدم البته بجز امین ک ازش ترسی نداشتم اون عشقم بود ..
romangram.com | @romangram_com