#تنهایی_رها_پارت_179

خدای من !!

چی میبینم ؟خودشه ؟خودشه؟قلب یک لحظه ازحرکت ایستاد دستمو دراز کردم تا تکیه گاهی پیدا کنم تا نقش بر زمین نشدم خودم به دیوار تکیه دادم تا نیفتم اشکم آروم غلط خورد گونه هامو خیس کرد مات و مبهوت نگاهش کردم نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم انگار زمان متوقف شده بود ..انگار تو هوا بودم .. اونم با تعجب به من نگاه کرد

_خانوم آزادی شمایید؟

حالتون خوب نیست ؟

دستم شل شد وکیسه ی لوازمم باز افتاد ..خم شد وبرداشت

- به من خیره شد

-رها چته قلبت درد می کنه؟

انگار لال شده بودم ...

-چرا گریه ؟

من چندبار برای دیدنتون آمدم خوابگاه گفتن رفتی شهرتون بیاید سوار ماشین شید کمی جلوترهِ دارید خیس می شید

مهربانیشو نمی خواستم ..درسته قلبم روحم مطلق به خودشه ولی اون دیگه مال من نیست ..به سختی زبان باز کردم

- ممنون خودم میرم

چترشو باز کرد وگرفت روی سرم

- آقای محسنی نمی دونم چرا با من سر سنگین شده از ش خواستم شماره منزلتونو به من بده ولی ایشون سر باز زدند خواستم دوباره بیایید سر کار اما آقای محسنی گفتند:دیگه قصد کار کردن ندارید.

_حالا چطورین؟حالتون خوبه؟ یریز سوال می پرسید نمی دونست هر لحظه من داغونت تر می شم از نداشتنش ؟؟

به سختی جواب دادم.

_بله من دیگه قصد کار کردن ندارم خداحافظ

romangram.com | @romangram_com