#تنهایی_رها_پارت_178


" ای کاش زره ای برف بودم و بر روی زمین فرود می آمدم و در آغوش پر حرارت زمین آب می شدم،

فرو می رفتم در خاک و بر سر دانه های گل رز می نشستم تا شاید با محبت من گل زیبایی شود.سر بالا بیندازد و به زیبایی خود بنازد.اون وقت من از وجودم خوشحال می شدم"

هفته ها گذشت ومن با غم دلم کنار آماده بودم فکر کردن به امین برام مثل،نفس کشیدن حیاتی بود ...بابی حوصلی درس می خوندم هر کاری می کردم خودمو قانع کنم

که امین مقصر نبود...اون که از علاقه ی من به خودش بی خبر بود ..فایده نداشت سر کلاس چنان رفتارمی کردم که منو برج زهر مار صدا می کردن این حرفو طیبه بهم زد گفت اینجوری صدام می کنند ..منم همینو می خواستم...

دوست نداشنم به هیچ پسری روبدم یا جلب توجه کنم ..روزها سپری می شدپاییز با همه ی سرماش ودلتنگیش کوله بار بست ورفت وجاشو به زمستان سرد و یخی داد بارش برف شروع شد ..

برف تند تند به صورتم می زد برای خرید وسایل نقاشی رفته بودم.مقواهای بزرگ نقاشی و چند مدل را داخل کیسه ی بزرگی گذاشتم واز لوازم التحریر زدم بیرون هوا کمی تاریک شده بود سرعتمو زیاد کردم سرم پایین بود تا برف چشمهامو را آزار نده محکم به سینه ی کسی خوردم و وسایلم از دستم افتاد و هرکدام به جایی پرت شد نشستم تا جمعشون کنم...

_ببخشید آقا حواسم نبود.

_شما ببخشید منم حواسم نبود.

مرد هم نشت و مقواهارو جمع کرد

یک لحظه صدای مرد قلبم و لرزوند

اخمی کردم چشمامو کوچیک کردم ... به ذهنم فشار آوردم عجیب این صدا آشنا بود!!

نمی خواستم خیال بیخودی کنم وسایلوداخل کیسه جا دادم

نمی خواستم صاحب این صدا رو..ببینم چرا که دلم پر می کشید هوای یک عشق کهنه ...عشقی که با همه ی وجودم عجین شده بود بلند شدم

- ممنون بابت کمکتون

خواهش می کنم بازم عذر می خوام

سرمو بلند کردم ...


romangram.com | @romangram_com