#تنهایی_رها_پارت_172
سعید در تمام این مدت مراقبم بود.
- رها جان عزیز دادشی چرا این کارو باخودت می کنی ؟
فقط به ی نقطه خیر بودم جوابی نداشتم
-رها عزیزم نمی خوای حرف بزنی ؟
باز سکوت
گلم بگو چی آزارت میده ؟
دستامو گرفت منو به بغلش کشید وبوسه ای به سرم زد وموهامو که چندوقتیه شونه نمی زدم وپریشون واشفته بود رو نوازش کرد
چشمامو بستم واشک آروم راهشو پیدا کرد دادشمو بغل کردمو باغم زیاد هق هق کردم گاهی دلداریم می داد و از زندگی و زیبایی هاش صحبت می کردو گاهی هم از تلخی هایش گاهی هم کنارم می نشست و سکوت می کرد.
خانواده نگران تر شدن به چند روانپزشک نشان دادند و برای بهبودی من هر کاری کردند
بابا برام یکسال با هزار بدبختی و پارتی مرخصی تحصیلی گرفت تا بعد از بهبودی درسم روادامه بدم.
خونه ی ما دیگه اون خونه ی شاد و سرحال نبود اونهاهم لحظات سختی را سپری می کردند...مدام ی آهنگ تکراریو وگوش می دادم
دوستانم همه ی ماجرا را برای خانواده ام گفته بودندحالا تمام سعیشون این بود که دکتر رو از یاد ببرم ولی عشقش در خون و گوشت من جای گرفته بود یک حوس زود گذر نبود.
اوایل اردیبهشت بود که سعید وآذین صاحب پسری زیبا مثل خودشان شدند.این اتفاق کمی روحیه منوعوض کرد.بعد چند ماه به حرف آمده بودم.تنها حرفی که به زبانم آمد این بود بچه رو بغل کردمو بوسیدم به سعید نگاه کردم
- اسمش و امین بزارید
romangram.com | @romangram_com