#تحمل_کن_دلم_پارت_73

بازم نیومد... پنجره اتلقو باز کردم.

چه منظره ی قشنگی بود... نیم ساعت به همین شکل گذشت تا بالاخره صوای رایان اومد:

_ آرنیکا کجایی؟

_ من تو اتاقم...

هنوز حرفم تموم نشده بود که در با شدت باز شد...

باز شدن در همانا و قرمز شدن رایان همان

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم.. زرتیییی خندیدم...

حالا نخند کی بخند؟

رایان بدبخت هم نمیتونست حرفی بزنه چون اگه دهنشو باز میکرد رنگ میرفت تو دهنش!

یکم موند منو نگاه کرد و بعد رفت تا دست و صورتشو بشوره...

کل لباساش رنگی شده بود باید عوضشون میکرد...

منم رفتم و لباسمو با لباس کار عوض کردم.

بیست دقیقه بعد رایان با بالاتنه برهنه اومد پیشم...

با تعجب بهش نگاه میکردم...

چه هیکلی هم داشت لامصب! شیش تیکه بود!

_چشاتو درویش کن خانوم محترم!

_ چرا اینجوری اومدی بیرون؟

_ وقتی رنگ و میریزی رو لباسم انتظار نداری که دوباره همون لباس کثیف و بپوشم؟

_ خب برو لباس کارتو بپوش!

_ اولا من به لباس کار عادت ندارم. دوما نقش بازی نکن واسم. خودم میدونم بخاطر اینکه میخواستی هیکلمو ببینی اونکارو باهام کردی!

بلند داد زدم :

_ چیییییییییییی؟ کی گفته؟

_ پس چی؟

_ من فقط خواستم کاری و که کردی تلافی کنم...

_ کدوم کار؟

_ آدرس اینجا رو بهم نداده بودی!

خندید و به هیکلش اشاره کرد و گفت:

_ وچه تلافی زیبایی نه؟

romangram.com | @romangram_com