#تا_آسمان_پارت_630

گرمای انگشتان مهراد را روی گودی کمرش حس کرد وحرارتی که از حریر نازک پیراهن گذشت وصورتش که نه تا مغز استخوانش را داغ کرد.

-بریم بالا...

***

زیر چشمی نگاهش را داده بود به عکس العمل مهراد. بابا فرهادش را بغل کرد وصورتش را بوسید׃خیلی خوش اومدین...

_مزاحم کارت که نشدیم?

کمی سرش را خم کرد׃اختیار دارین....این حرفا چیه..مراحمین شما..

لبخندش را جوید و توی دلش به افتخار او کف بلندی زد:اووووو.....چه جنتلمن...

مهراد با مادرش هم به گرمی دست داد و تعارفشان کرد׃بفرمائین خواهش میکنم.

آیسان دست به سینه شد وتعظیم بلند بالایی در مقابلش کرد.تعظیمی که حس میکرد به تمسخرآلوده است ׃به به جناب مهندس ...احوال شریفتون قربان....?

_ممنون.... خوش اومدین خانوم....بفرمائین...

با لبخندی که میل شدیدی به پووف شدن داشت نگاهش را داد به نگاه موزی آیسان.میمرد اگر متلکی نمی پراند.

سر مهراد با خنده چرخید سمت آشپزخانه و چشمهایش را پیدا کرد.


romangram.com | @romangram_com