#تا_آسمان_پارت_629
با صدای آیفون از جا پرید.
_پاشو شوهر جونت اومد.
چشم غره ای به آیسان رفت. آیفون را زد و پله هارا دوید پائین.....
میان سینه ی نا آرامش,حس تازه ای به قلیان در آمده بود.
صدای آیفون اینبار عجیب به گوشش خوش نشسته بود. نوایی که با همیشه فرق داشت که انگار از کنج سلول تنهایی بیرونش کشیده بود. صدایی که لذت موهومی را به رگهایش میریخت.لذتی به شعف ...به امید.... به عشق آمیخته.
روی پاگرد با دیدن او ایستاد. قدمهای مهراد هم به دیدنش از حرکت ماند.
هر دو دستش پر بود و سنگین.چشمهای سیاهش را با بیقراری دوخته بود به صورتش وجستجو میکرد.
سلامش که بی جواب ماند. سرش به جای بالارفتن پائینتر رفت.
لعنت به هر چه انرژی مثبت که باعث شده بودامروز این پیراهن مکش مرگ مارابپوشد.
خجالت زده با پشت دست کشید روی گونه اش و تارموی آمده توی صورتش را کنارزد׃بزار کمکت کنم....
مهراد ایستاده بود در برابرش با سینه ای که مقابل صورتش بود و چشمهایی بالاتر ازخط نگاهش׃ دیر کردم..?.
عمرا اگر سرش را بلند میکرد. جعبه ی شیرینی را از دست او گرفت׃نه.
romangram.com | @romangram_com