#تا_آسمان_پارت_626
یعنی میرسید روزی که دیگر برای تماسهایشان به دنبال بهانه و دلیل نمیگشتند.?
دستش پشتی صندلی را چسبید׃میخواستم بگم.... با با اینا اومدن...
مکث کوتاه آنسوی خط برایش ساعتی گذشت.
توی سکوت لبهایش را جوید. پشیمان شده بود. کاش تماس نمیگرفت. اگر نمی آمدآبرویش میرفت.
دندان کافی نبود که با انگشت هم افتاد به جان لبهایش.
_همین الان میام.
نفس گره خورده میان حفره ی دهانش با صدا آزاد شد׃باشه.....منتظرم.
دوباره هیاهو بالا گرفت . انگار که داشت راه میرفت که نفسش بالا و پائین میشد׃هرچی لازم داری بگو تا بخرم...?
چه خوب که نپرسیده بود چیزی میخواهی یا نه.مغزش شروع کرد به تکاپو. کمی میوه داشتند . شربت آلبالو هم بود. یک بسته هم گزداشتند. خجالت کشید چیزی سفارش دهد.
_نه مرسی...چیزی لازم نداریم...فقط بیا.
سکوتش کامل شد. نه دیگر صدای نفسهایش آمد نه دیگر طنین قدمهایش׃میام.
_کجا موندی آسمان?
romangram.com | @romangram_com