#تا_آسمان_پارت_625

_مهراد خونه نیست بابا?

لبخند جا گرفته بود روی لبهایش׃یه سر رفت تا بیرون.... الان بهش زنگ میزنم...

_مزاحم کارش نشیم یه وقت ?

نگاه زیر زیرکی اش را از چشمهای خبیث آیسان گرفت ׃مراحمی شما...

گوشی به دست رفت توی تراس.

بوق دوم نخورده صدای مهراد از جایی پر سرو صدا به گوشش نشست׃الو?

با آن الوی یک ضرب و جدی اش ساکت شد. الان حتما عصبانی میشد وغرمیزد.چشمهای طوفانی اش میان دعوای آن روز برای لحظه ای از برابرش گذشت.

_آسمان?

صدایش آرامتر و سرو صدا قطع شده بود׃الو.

نفسی کشید و بالاخره زبانش باز شد:سلام...فکر کنم بد موقع زنگ زدم...نه?

صدایش کلافه بود... کمی هم خسته ׃تو رستورانم.... یه جلسه ی دوره ای برای پرسنل داشتیم. بچه هایی که برگشتن.......

حرفش را تمام نکرد. انگار تازه به خودش آمده بود ׃زنگ زدی...چیزی شده?


romangram.com | @romangram_com