#تا_آسمان_پارت_621
چرا دیگر خبری از آن غریبه ی چند ماه پیش نبود?
توی همین چند هفته تمام باورهایش ریخته و از نو ساخته بود.حسهایش نسبت به این مردبه طرز عذاب آور و ترسناکی در حال تغییر بود.
از خودش میترسید. ازاین ضرباهنگ آشنای قلبش. از خواستن دوباره.از ریختن دوباره.
ازاینکه غرق شود در نقش زنی که هنوز هم پس از گذشت تمام این سالهادردرونش زنده مانده بود و این روزها میل عجیبی داشت به سر بر آوردن دوباره از میان خاکستراحساسات خاموش شده اش .
دل رنجیده اش... دل محبت ندیده اش از این مرد, به حضورها ی کمرنگ و بودنهای بی رنگش هم عادت کرده بود.
به این که هر صبح ته مانده ی عطر تنش را از میان تاروپود هوای خانه نفس بکشد وشب به شب گوش به زنگ صدای درهای حیاط بنشیند.
نگاهش را با نا امیدی انداخت به تنگ ممول:تو چی فک میکنی ممولی؟؟؟حسم دروغ میگه یا راست؟؟؟
انگشتش را روی دیواره ی تنگ نواخت . هووفی کرد و بلند شد.
مشامش را از هوای راه رو پرو خالی کرد و رفت توی حمام.
پیراهن حریرآبی رنگش راتن زد.بلند بود و رقصان. بلندی اش تا مچ پاهایش میرسید.ماند جلوی آینه .یقه ی حلزونی اش کج بود وپر چین. سرشانه هایش را فرستادداخل.کمی ماسک را با احتیاط مالید بین دستهایش و کشید میان موهایش.هرچند که رایحه ی شیرین و میوه ای اش را دوست داشت اما با وجود این دردهای مزمن ,همیشه از بوهاوعطرها فراری بود.
انگشتانش را چرخاند میان خیسی موهایش و پخش کرد دور صورت.خنده روی لبهایش شکفت.
امروز یکی از آن روزهایی بود که هی دوست داشت توی آینه نگاه کند و هی لبخندبزند. از آن لبخندهای بی دلیل .
romangram.com | @romangram_com