#تا_آسمان_پارت_620

شیشه پاک کن و دستمال را گذاشت روی کانتر و اینبار تی را برداشت و کشید روی سرامیکهای چهار گوش و بزرگ آشپزخانه.

از کله ی سحر و به محض رفتن مهراد افتاده بود به جان خانه. از انباری ته راه روگرفته تا اتاق خوابها .همه جا را جاروبرقی و تی کشیده و گرد گیری کرده بود.

بازویش را کشید روی پیشانی وبا״ آخی״ کمر راست کرد. نگاهش را داد به سرامیکهای سفید . از تمیزی برق میزدند.

چشمهایش رفت تا روی ساعت. آنقدری که سرش گرم کار بود متوجه ی گذشت این سه ساعت نشده بود. نشست روی چهار پایه .

از چند روز دیگر کارش را به عنوان پرستار ,رسما شروع میکرد. هیجان داشت وبیشتر از آن استرس.

اگر مشغول میشد کمتر فکرو خیال میکرد. کمتر توی این چهار دیواری وقت میگذراند.

با مهراد هم برخوردهایش به حداقل ممکن میرسید.این خوب بود یا بد?نمیدانست.

نفس کلافه ای کشید.دستهایش را برد میان موهایش.

_مهراد....مه...راد.....مهراااااددد

اسمش را با هرنتی که ساز میکرد.با هر لهجه ای که می خواند. پنج حرف بیشترنداشت اما هر بار حسی تازه در درونش بیدار میکرد.

این مرد کجای زندگی اش قرار گرفته بود?

چرا نقش هایش لحظه به لحظه در حال تغییر و دگرگونی بود?


romangram.com | @romangram_com