#تا_آسمان_پارت_585

-نمیخوای حرف بزنی؟

این هم سوال بود؟ برای چند کلمه حرف شنیدن افتاده بود به التماس؟ از سن و سالش که نه... از خودش بعید بود.

-باشه اگه میخوای قطع کنی قطع کن.

چنگ زد روی مهره های سخت شده ی گردنش و ایستاد رو به خلیج.

سایه ی لرزان ماه نو افتاده بود میان تاریکی آب ... با موجی می آمد و با موجی برمیگشت.

به این سکوت محض هم راضی بود... به نظام چرخش مکررومایوس این ثانیه های لعنتی ..همین که صدای نفسهای او هم میرسید. همین که میدانست کسی کیلومتر هاآن سوتر .. درست مثل خودش گوشی را نگه داشته روی گوش و نفسهایش را میشمارد.

"تو آهنگ سکوت تو.... به دنبال یه تسکینم"

- خب .. کاری نداری؟

- خداحافظ.

تلخ شده بود؟

حق داشت . نداشت؟

نگاهش را از صفحه گرفت.انگشتان خیس از عرقش را کشید به شلوار کنفی کرمی اش و راه افتاد.


romangram.com | @romangram_com